الهی نامه › بخش شانزدهم › (۴) حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شهی در خشم رفت از مردِ درویش — براندش با دلی پُر درد از پیش
بدو گفتا ترا ندهم امانی — چو اندر ملکِ من باشی زمانی
برفت از پیشِ او مرد تهی دست — بگورستان شد و آزاد بنشست
چو شه بشنود حالی داد پیغام — که نه فرمودم ای شوریده ایام
که بیرون شو ز ملکم؟ میستیزی؟ — مگر خواهی که خود را خون بریزی؟
جوابش داد کین پذرفتهام من — که از ملک تو بیرون رفتهام من
قیامت را که راهی مشکل آمد — نه گورستان نخستین منزل آمد؟
نخستین منزل محشر نه آنست؟ — نه ملک تست، ملک آن جهانست
چو افتد زن بدرد زه از آغاز — چنین گویند خلق از حالِ او باز
که این زن در میان دو جهانست — که یک پایش درین، دیگر درآنست
تو هم ای بیخبر تا درجهانی — میان دو دمت دایم چنانی
گر این دم شد دگر دم بَرنیاید — نشان تو ز عالم برنیاید
مزن بانگ و مکن نوحه بیارام — که ناید باز مرغ رفته در دام
چو تن شد مرغِ جان را دامگاهی — چرا زین دام کرد آرامگاهی