☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش شانزدهم › (۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جوانی را زنی دادند چون ماه — که عقل کس نبود از وصفش آگاه

جمالش آیة دلخستگان بود — لبش جان داروی لب بستگان بود

قضا را آن عروس همچو مَه مُرد — نبودش علّتی در درد زه مُرد

چو القصّه بخاکش کرد شویش — بگِل بنهفت آن خورشید رویش

یکی شیشه گلابش بود آنگاه — که شسته بود روزی پای آن ماه

بدان شیشه سر آن گور گل کرد — ولی با اشک خونین معتدل کرد

چرا شد پای بند آن دلارام — که باید شست دست از وی بناکام

چرا اندر عروسی شست پایش — چو دست از وی بشستن بود رایش

چگویم از تو و از خود، دریغا — دریغا از شد و آمد دریغا

← Önceki 237 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı