الهی نامه › بخش شانزدهم › (۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوانی را زنی دادند چون ماه — که عقل کس نبود از وصفش آگاه
جمالش آیة دلخستگان بود — لبش جان داروی لب بستگان بود
قضا را آن عروس همچو مَه مُرد — نبودش علّتی در درد زه مُرد
چو القصّه بخاکش کرد شویش — بگِل بنهفت آن خورشید رویش
یکی شیشه گلابش بود آنگاه — که شسته بود روزی پای آن ماه
بدان شیشه سر آن گور گل کرد — ولی با اشک خونین معتدل کرد
چرا شد پای بند آن دلارام — که باید شست دست از وی بناکام
چرا اندر عروسی شست پایش — چو دست از وی بشستن بود رایش
چگویم از تو و از خود، دریغا — دریغا از شد و آمد دریغا