الهی نامه › بخش هفدهم › (۱) حکایت گوسفندان و قصّاب
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفت آن امیر دردمندان — که نیست این بس عجب از گوسفندان
که میآرند ایشان را بخواری — که تا بُرّند سرهاشان بزاری
که بی عقلند و ایشان میندانند — ازان سوی مقابر چون روانند
ازان قصّاب میباید عجب داشت — که او هم علم دارد هم طلب داشت
چو میداند که او را نیز ناگاه — بخواهندش بریدن سر درین راه
چگونه فارغ و ایمن نشستست — نمیجنبد خوشی ساکن نشستست
نگه کن تا بآدم پُشت بر پشت — که چندین طفل عالم در شکم کُشت
بسی میرند جسم مور داده — بسی شیرند تن در گور داده
جهان را ذرّهٔ در مغز هُش نیست — که او جز رستمی سُهراب کُش نیست
چه میگویم خطا گفتم چو مستان — که او زالیست سر تا پای دستان
ترا میپرورد از بهر خوردن — بِنِه این تیغ را ناکام گردن
مکش گردن، فلک سیلی زن تست — که گر سیلی خوری در گردن تست
بسیلی کردنت پرورده گردی — که تا فربه شوی وخورده گردی