الهی نامه › بخش هفدهم › (۲) حکایت باز با مرغ خانگی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ز مرغ خانگی بازی برآشفت — بمرغ خانگی آنگه چنین گفت
که مَردُم داردت تیمارخانه — دمی نگذاردت بی آب و دانه
نگه میدارد از اعدات پیوست — که تابر تو نیابد دشمنی دست
تو پیوسته ز مردم میگریزی — چنین بد عهد از بهر چه چیزی
وفای تست مردم را همیشه — ترا جز بیوفائی نیست پیشه
نیامیزی تو با مردم زمانی — چو تو نشنیدهام نامهربانی
مرا باری اگر مردم بصد بار — ز پیش خویش بفرستد بصد کار
درآیم عهد ایشان را بپرواز — بزودی هم بر ایشان رسم باز
وفایی نیست مرغ خانگی را — که پیشه میکند بیگانگی را
چو مرغ خانگی بشنید این راز — جواب باز داد اندر زمان باز
که ای بی دانش بی قدر و مقدار — نه بینی باز کُشته سر نگون سار
ولی صد مرغ بینی سر بریده — به پای آویخته سینه دریده
وفای آدمی گر این چنینست — ازان بیزار گشتم این یقینست
چنین عهد و وفا را در زمانه — چه بهتر، خاک بر سر جاودانه
چه گر این ساعتم میپرورد لیک — برای کشتنم میپرورد نیک
تو گر این را وفا دانی جفا بِه — بسی کفر از چنین مهر و وفا به
ز دیری گه ترا ای چرخ گردان — روانست آسیا برخون مردان
شگفتا کارِ تو ای چرخ ناساز — که در خاک افکنی پروردهٔ ناز
جهانا حاصل پروردن ما — چه خواهد بود جز خون خوردن ما
کس از خون خوردن تو نیست آگاه — که پنهان میکنی در خاک و در چاه
جهانا چون حیات تو مماتست — وفا ازتو طمع کردن وفاتست
جفات اوّل مرا در شور انداخت — وفات آخر مرا در گور انداخت
نمیدانم که تا این بی در وبام — برای چیست گردان بام تا شام
عجایب نامهٔ این هفت پرگار — مرا در خون بگردانید صد بار
ز سر تا پای رفتم هر زمان من — نمیدانم سراپای جهان من
چو گوئی بی سر و بی پای ازانم — که سر از پای و پای از سر ندانم
چو جان اینجا نفس از خود نهان زد — چگونه لاف دانش میتوان زد