الهی نامه › بخش هفدهم › (۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر میداد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی بینندهٔ معروف بودی — که ارواحش همه مکشوف بودی
دمی گر بر سر گوری رسیدی — در آن گور آنچه میرفتی بدیدی
بزرگی امتحانی کرد خردش — بخاک عمر خیّام بردش
بدو گفتا چه میبینی درین خاک — مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک
جوابش داد آن مرد گرامی — که این مردیست اندر ناتمامی
بدان درگه که روی آورده بودست — مگر دعویِ دانش کرده بودست
کنون چون گشت جهل خود عیانش — عَرَق میریزد ازتشویر جانش
میان خجلت و تشویر ماندست — وزان تحصیل در تقصیر ماندست
بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد — ز دانش لاف آنجا کی توان زد
چو نه انجام پیداست و نه آغاز — نیابد کس سر و پای جهان باز
فلک گوئیست و گر عمری شتابی — چو گویش پای و سر هرگز نیابی
که داند تا درین وادیِ مُنکَر — چگونه میروم از پای تا سر
سراپای جهان صد باره گشتم — ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم
سراپای جهان درد و دریغست — که گر وقتیت هست آن نیز تیغست
مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت — ز بازیچه رها نکند بطاعت