الهی نامه › بخش هفدهم › (۵) حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پرسید ازان دیوانه ساری — که ای دیوانه حق را چیست کاری
چنین گفت او که لوح کودکان را — اگر دیدی چنان میدان جهان را
که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز — گهی آن نقش کُلّی بسترد باز
درین اشغال باشد روزگاری — بجز اثبات و محوش نیست کاری
فغان از خلق و فریاد از زمانه — نفیر از نقش لوح کودکانه
نگاری کان زنان بر دست دارند — اگرچه زان نکوئی چون نگارند
دل آن بهتر کزان دربند نبوَد — که آن هم بیشِ روزی چند نبوَد
نگاری کان نخواهد ماند بر جای — نه بر دستست زیبنده نه بر پای
نگاری کان بسان درهم آید — چو زهر جانست جان زو پُر غم آید
اگرچه ذوقِ دنیا بیشمارست — ولیکن در بقا چون آن نگارست
سر مردان عالم مصطفی بود — ببین تا در ره دنیا کجا بود
چو اندر ملک درویشی سرافراخت — قبای مسکنت را در بر انداخت
طعام جوع را صد خوان بگسترد — بملک فقر شادروان بگسترد
چنان بر ملکِ دنیا خاک انداخت — که رخت از خاک بر افلاک انداخت
کمال ملک درویشی چنان داشت — که آن طاقت ندانم تا توان داشت