☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفدهم › (۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اُسامه گفت سیّد داد فرمان — که بوبکر و عمر را پیشِ من خوان

چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز — پیمبر گفت زهرا را دگر نیز

برو بابا جهازت هرچه داری — چنان خواهم که در پیش من آری

اگرچه نورِ چشمی ای دلفروز — بحیدر می‌کنم تسلیمت امروز

شد و یک سنگِ دست آس آن یگانه — برون آورد در ساعت ز خانه

یکی کهنه حصیر از برگِ خرما — یکی مسواک و نعلینی مطرّا

یکی کاسه ز چوب آورد با هم — یکی بالش ز جلد میشِ محکم

یکی چادر ولیکن هفت پاره — همه بنهاد و آمد در نظاره

پیمبر خواجهٔ انواع و اجناس — بگردن بر نهاد آن سنگِ دست آس

ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت — عمر آن بالش اندر راه برداشت

پس آنگه فاطمه نور پیمبر — بشد بر سر فکند آن کهنه چادر

پس آن نعلین را در پای خود بست — پس آن مسواک را بگرفت در دست

اُسامه گفت من آن کاسه آنگاه — گرفتم پس روان گشتم در آن راه

به پیش حجرهٔ حیدر رسیدم — ز گریه روی مردم می‌ندیدم

پیمبر گفت ای مرد نکوکار — چرا می‌گرئی آخر این چنین زار

بدو گفتم ز درویشیِ زهرا — مرا جان و جگر شد خون و خارا

کسی کو خواجهٔ هر دو جهانست — جهاز دخترش اینک عیانست

ببین تا قیصر و کسری چه دارد — ولی پیغمبر از دنیی چه دارد

مرا گفت ای اُسامه این قدر نیز — چو باید مُرد هست این هم بسی چیز

چو پای و دست و روی و جسم و جانت — نخواهد ماند گو این هم ممانت

جگرگوشهٔ پیمبر را عروسی — چو زین سانست تو در چه فسوسی

شنودی حال پیغمبر زمانی — تو می‌خواهی که گرد آری جهانی

چو کار این جهان خون خوردن تست — چه گرد آری، که بار گردن تست

چو خورشیدت اگر باشد کمالی — بوَد آن ملک را آخر زوالی

اگرچه آفتاب عالم افروز — بتخت سلطنت بنشست هر روز

ز دست آسمان با روی چون ماه — کُلَه را بر زمین زد هر شبانگاه

اگر این پردهٔ نیلی نبودی — نه کوژی یافتی کس نه کبودی

فلک کوژست از سر تا به پائی — نیابی راستش در هیچ جائی

چو بگرفتست ازو کوژی جهانی — نیابی راستی از وی زمانی

فلک در خونِ مردان چرخ زن شد — زدلوش حلقِ مردان در رسن شد

زمین بر گاو افتادست مادام — ولی گردون ندارد هیچ آرام

نمی‌دانم چه کارست اوفتاده — که گردون می‌دود گاو ایستاده

فلک را قصدِ جان تو ازانست — که با تو پای گاوش در میانست

زمین بر گاو مانده دشمن تست — که دایم گاوِ او درخرمن تست

میان گاو چندینی چه خفتی — لُباده برفکن بر گاو و رفتی

گَوی، گاوی درو، گوئی برین گاو — فلک چوگان، که یابد یک نفس داو؟

ولی ازجسمِ دل مرده پریشان — شکم پُر کرده هم از پشتِ ایشان

بچرخ چنبری ره نیست هیچی — بخودبر چون رسن تا چند پیچی

اگر مهر فلک عمری بورزی — بدوزد یا بدرد همچو درزی

تنوری تافته‌ست از قرصِ آتش — که از خوانش نیابی گِردهٔ خوش

کجا ازماه سنگت لعل گیرد — که او هر ماه خود را نعل گیرد

که می‌داند که این گردنده پرگار — چه بازی می‌نهد هر لحظه در کار

سپهرا عمر مشتی بی سر و پای — بپیمای و بپیمای و بپیمای

ازین پیمانه پیمودن بادوار — نمی‌آرد ترا سرگشتگی بار؟

نکوکاری نکردی ای نگون کار — که در بازی کنی عالم نگونسار

چو طشتی خون به سر سرپوش می‌باش — پیاپی می‌کُش و خاموش می‌باش

چرا افسوس میداری همیشه — چو جز کُشتن نداری هیچ پیشه

سپهر پیر چون شش روزه طفلی — ز علو افکنده ناگاهت به سفلی

توئی ای شصت ساله تیره حالی — که این شش روزه کردت درجوالی

نهٔ چون بچّهٔ شش روزه آگاه — که این شش روزه طفلت برد از راه

چه گرامروز پیر ناتوانی — ولی درگور طفل آن جهانی

بنیروی اسد تا چند نازی — که تو سرگشتهٔ گر سرفرازی

چو طفلی و ترا نه تن نه زورست — قِماط تو کفن، گهواره گورست

چو پنبه گشت مویت ای یگانه — که پنبه خواهدت کردن زمانه

جوان چون آتشست ای پیرِ عاجز — تو چون پنبه، نسازد هر دو هرگز

← Önceki 245 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı