☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفدهم › (۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر پیری یکی دختر جوان خواست — نیامد کار این با کارِ آن راست

به‌خود می‌خواندش بهر بوسه آن پیر — نمی‌‌آمیخت با او چون مَی و شیر

رفیقی داشت پیر سال خورده — بدو گفت ای بسی تیمار برده

بگو تا حالِ تو با زن چه گونه‌ست — تو پیر و او جوان‌، این باژگونه ست

چنین گفت او که گمراهم من از وی — که هر ساعت که بوسی خواهم از وی

مرا گوید ندارم موی تو دوست — که پنبه در دهان ِ مرده نیکوست

چو تو در بوسه آیی هر زمانم — نهی چون پنبه موی اندر دهانم

برَو پنبه خوشی از گوش برکش — که پنبه گرد موی تو ترا خوش

مگر پنبه ز گوشت برکشیدی — که موی خویش همچون پنبه دیدی

ازان پشتت به پیری چون کمان شد — که چون تیر از گناهت سرگران شد

ز حق پیش از اجل بیداری‌یی خواه — چو مست غفلتی هشیاری‌یی خواه

برافشان هرچه داری همچو مردان — چه سازی چون زنان با چرخ گردان‌؟

اگر داری گِل اندر سر چه شویی — سرت در گل نخواهد ریخت گویی؟

حجابت از تن ویرانه بردار — طبق‌پوش از طبق مردانه بردار

که تا ویرانه جای شرک و علت — شود معمورهٔ دین، اینت دولت

اگر در شرک میری‌، وای بر تو — که خون گریند سر تا پای بر تو

کسی عمری در ایمان ره سپرده — در آخر، چون بوَد، کافر بمرده‌؟

← Önceki 246 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı