الهی نامه › بخش هفدهم › (۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق — که بس گریانستی بوبکر ورّاق
بدو گفتا که ای مرد خدایی — بدین زاری چنین گریان چرایی؟
چنین گفت او که «چون گریان نباشم؟ — ز پای افتاده سر گردان نباشم؟
که امروزی درین جایی نشستم — درین یکپاره گورستان که هستم
ز دَه مُرده که آوردند امروز — یکی ایمان نبرد، این بس بوَد سوز
کسی را دین بوَد هفتاد ساله — به کفرش چون توان دیدن حواله؟
کنون هم گریه و هم سوزم اینست — چه گویم؟ نقدِ امروزم هم اینست»
عزیزا کار مشکل مینماید — ولیکن خلق غافل مینماید
ز خوف عاقبت هر کاو خبر یافت — به نَو هر لحظه اندوهی دگر یافت
ز خوف ره میان کفر و ایمان — نه کافر خواند خود را نه مسلمان
میان کفر و دین بنشست ناکام — که تا آن آب چون آید سرانجام