الهی نامه › بخش هجدهم › (۳) حکایت مأمون خلیفه با غلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
غلامی داشت مأمون خلیفه — کزو مهمل نماندی یک لطیفه
چو خورشیدی به نیکوئی جمالش — خلایق جمله مایل بر وصالش
خَم زلفش که دام عنبرین داشت — همه هندوستان در زیر چین داشت
بلی گر زلفِ او در چین نبودی — نثارش نافهٔ مشکین نبودی
چه گویم ز ابروی همچون کمانش — که زاغی بود زلف دلستانش
ز عشق ثُقبهٔ لعلش ز لولو — هزاران ثُقبه در دل مانده هر سو
در آن ثُقبه چرا و چون نگنجد — که از تنگی نَفَس بیرون نگنجد
ز دیری گه مگر میخواست مأمون — که آید آن غلام از پوست بیرون
که تا مأمون بداند کان پری چهر — قدم چون میزند با شاه در مهر
دلش در مهر مامونست یا نه — ز خطّ عهد بیرونست یا نه
بمعشوقی وفای عشق دارد — باستحقاق جای عشق دارد
مگر قومی دلی پُر درد و پُر سوز — به بغداد آمدند از بصره آن روز
کامیر المؤمنین ما را دهد داد — که ماراست از امیر بصره فریاد
نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم — که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم
اگر نستانی از وی داد ما تو — مشوّش گردی از فریادِ ما تو
نهان آن قوم را فرمود مأمون — که خواهید این غلامم را هم اکنون
مگر او در پذیرد این امیری — کند زین پس شما را دستگیری
ز شه درخواستند آن قوم آنگاه — که ما را این غلامت گر بود شاه
همه از حکم او دلشاد گردیم — ز ظلم آن امیر آزاد گردیم
نگه کرد آن زمان سوی غلام او — که تا در عهد عشق آید تمام او
غلام سیمبر را گفت مأمون — درین منصب چه میگوئی تو اکنون
اگر مرکب سوی آن خطه رانی — خطی بنویسمت در پهلوانی
غلم آنجایگه میبود خاموش — دلش آمد ز شوق بصره در جوش
بدانست آن زمان مأمون که آن ماه — بغایت فارغست از عشقِ آن شاه
دل مأمون ازان دلبر بگردید — ز کار آن نگارش سر بگردید
ز عشق او پشیمانی برآورد — وز آن حاصل پریشانی برآورد
بدل میگفت عشق من غلط بود — چه دانستم که معشوقی سقط بود؟
به دست خویشتن در جای خالی — بعامل نامهای بنوشت حالی
که چون آید غلام من بآنجا — خطی آرد بنام خود بر آنجا
چنان باید که کوی شهر و بازار — همه بصره بیارائی بیکبار
جُلاب آرید و در وی زهر آنگاه — برو ریزید و برگیریدش از راه
منادی گر زهر سو برنشانید — که میگویند واسپش میدوانید
که هرکش بر مَلِک مُلک اختیارست — سزای او بتر زین صد هزارست
چو حق از بهر خویشت آفریدست — برای قربِ خویشت آوریدست
بنگذارد تو مرد بی خبر را — که باشی یک نَفَس چیزی دگر را
وگر بگذاردت کارت فتادست — که صاعی خفیه در بارت نهادست
چرا میآید این رفتن گرانت — که میگوید خداوند جهانت
که گر آئی به پیش من رونده — باستقبالت آیم من دونده
خدا میخواندت تو خفته آخر — چرا میپائی ای آشفته آخر
کم از اشتر نهٔ ای مردِ درگاه — که بر بانگ درائی میرود راه