☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هجدهم › (۳) حکایت مأمون خلیفه با غلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

غلامی داشت مأمون خلیفه — کزو مهمل نماندی یک لطیفه

چو خورشیدی به نیکوئی جمالش — خلایق جمله مایل بر وصالش

خَم زلفش که دام عنبرین داشت — همه هندوستان در زیر چین داشت

بلی گر زلفِ او در چین نبودی — نثارش نافهٔ مشکین نبودی

چه گویم ز ابروی همچون کمانش — که زاغی بود زلف دلستانش

ز عشق ثُقبهٔ لعلش ز لولو — هزاران ثُقبه در دل مانده هر سو

در آن ثُقبه چرا و چون نگنجد — که از تنگی نَفَس بیرون نگنجد

ز دیری گه مگر می‌خواست مأمون — که آید آن غلام از پوست بیرون

که تا مأمون بداند کان پری چهر — قدم چون می‌زند با شاه در مهر

دلش در مهر مامونست یا نه — ز خطّ عهد بیرونست یا نه

بمعشوقی وفای عشق دارد — باستحقاق جای عشق دارد

مگر قومی دلی پُر درد و پُر سوز — به بغداد آمدند از بصره آن روز

کامیر المؤمنین ما را دهد داد — که ماراست از امیر بصره فریاد

نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم — که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم

اگر نستانی از وی داد ما تو — مشوّش گردی از فریادِ ما تو

نهان آن قوم را فرمود مأمون — که خواهید این غلامم را هم اکنون

مگر او در پذیرد این امیری — کند زین پس شما را دستگیری

ز شه درخواستند آن قوم آنگاه — که ما را این غلامت گر بود شاه

همه از حکم او دلشاد گردیم — ز ظلم آن امیر آزاد گردیم

نگه کرد آن زمان سوی غلام او — که تا در عهد عشق آید تمام او

غلام سیمبر را گفت مأمون — درین منصب چه می‌گوئی تو اکنون

اگر مرکب سوی آن خطه رانی — خطی بنویسمت در پهلوانی

غلم آنجایگه می‌بود خاموش — دلش آمد ز شوق بصره در جوش

بدانست آن زمان مأمون که آن ماه — بغایت فارغست از عشقِ آن شاه

دل مأمون ازان دلبر بگردید — ز کار آن نگارش سر بگردید

ز عشق او پشیمانی برآورد — وز آن حاصل پریشانی برآورد

بدل می‌گفت عشق من غلط بود — چه دانستم که معشوقی سقط بود؟

به دست خویشتن در جای خالی — بعامل نامه‌ای بنوشت حالی

که چون آید غلام من بآنجا — خطی آرد بنام خود بر آنجا

چنان باید که کوی شهر و بازار — همه بصره بیارائی بیکبار

جُلاب آرید و در وی زهر آنگاه — برو ریزید و برگیریدش از راه

منادی گر زهر سو برنشانید — که می‌گویند واسپش می‌دوانید

که هرکش بر مَلِک مُلک اختیارست — سزای او بتر زین صد هزارست

چو حق از بهر خویشت آفریدست — برای قربِ خویشت آوریدست

بنگذارد تو مرد بی خبر را — که باشی یک نَفَس چیزی دگر را

وگر بگذاردت کارت فتادست — که صاعی خفیه در بارت نهادست

چرا می‌آید این رفتن گرانت — که می‌گوید خداوند جهانت

که گر آئی به پیش من رونده — باستقبالت آیم من دونده

خدا می‌خواندت تو خفته آخر — چرا می‌پائی ای آشفته آخر

کم از اشتر نهٔ ای مردِ درگاه — که بر بانگ درائی می‌رود راه

← Önceki 255 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı