☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دوم › (۵) حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

فرس می‌راند نوشروان چو تیری — به ره در، چون کمانی دید پیری

درختی چند می‌بنشاند آن پیر — شهش گفتا چو کردی موی چون شیر

چو روزی چند را باقی نمانی — درخت اینجا چرا در می نشانی

بشاه آن پیر گفتا حجتت بس — چو کشتند از برای ما بسی کس

که تا امروز ازینجا بهره داریم — برای دیگران ما هم بکاریم

بوسع خود بباید رفت گامی — که در هر گام می‌باید نظامی

خوش آمد شاه را گفتار آن پیر — کفی پر کرد زر گفتا که این گیر

بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز — درخت من ببار آمد هم امروز

چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد — ازین کِشتم تو دانی بد نیفتاد

نداد این کِشت ده سال انتظارم — که هم امروز زر آورد بارم

چو شه را خوشتر آمد این جوابش — زمین وده بدو بخشید و آبش

ترا امروز باید کرد کاری — که بی‌کارت نخواهد بود باری

قدم در راه دین باید نهادن — رعونت بر زمین باید نهادن

اگر مردی محاسن همچو مردان — طهارت جای را جاروب گردان

نداری شرم با این زورِ بازو — نهادن سنگِ خود را در ترازو

تو کم باشی ز سگ بشنو سخن را — گر از سگ بیش دانی خویشتن را

← Önceki 26 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı