الهی نامه › بخش دوم › (۵) حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
فرس میراند نوشروان چو تیری — به ره در، چون کمانی دید پیری
درختی چند میبنشاند آن پیر — شهش گفتا چو کردی موی چون شیر
چو روزی چند را باقی نمانی — درخت اینجا چرا در می نشانی
بشاه آن پیر گفتا حجتت بس — چو کشتند از برای ما بسی کس
که تا امروز ازینجا بهره داریم — برای دیگران ما هم بکاریم
بوسع خود بباید رفت گامی — که در هر گام میباید نظامی
خوش آمد شاه را گفتار آن پیر — کفی پر کرد زر گفتا که این گیر
بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز — درخت من ببار آمد هم امروز
چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد — ازین کِشتم تو دانی بد نیفتاد
نداد این کِشت ده سال انتظارم — که هم امروز زر آورد بارم
چو شه را خوشتر آمد این جوابش — زمین وده بدو بخشید و آبش
ترا امروز باید کرد کاری — که بیکارت نخواهد بود باری
قدم در راه دین باید نهادن — رعونت بر زمین باید نهادن
اگر مردی محاسن همچو مردان — طهارت جای را جاروب گردان
نداری شرم با این زورِ بازو — نهادن سنگِ خود را در ترازو
تو کم باشی ز سگ بشنو سخن را — گر از سگ بیش دانی خویشتن را