☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش نوزدهم › (۱۰) حکایت شاهزاده و عروس

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی شه زادهٔ خورشید فر بود — که بینائی دو چشم پدر بود

مگر آن شاه بهرِ شاه زاده — عروسی خواست داد حُسن داده

بخوبی در همه عالم مَثَل بود — سر خوبان نقّاش ازل بود

سرائی را مزّین کرد آن شاه — سرائی نه، بهشتی بهرِ آن ماه

سرائی پای تا سر حور در حور — ز بس مهر و ز بس مه نور در نور

ز بس شمع معنبر روی در روی — معیّن گشته آن شب موی در موی

ز بحر شعر وصَوت رود هر دم — خروش بحر و رود افتاده در هم

ز سوق سبع الوانش اتّفاقا — خَجِل سَبعَ سمواتٍ طِباقا

عروسی این چنین جشنی چنین خوش — چنین جمعی همه زیبا و دلکش

نشسته منتظر یک خلدِ پر حور — که تا شه زاده کی آید بدان سور

مگر از شادئی آن شاه زاده — نشسته بود با جمعی بباده

ز بس کان شب بشادی کرد می‌نوش — وجودش بر دل او شد فراموش

بجست از جای سرافکنده در بر — خیال آن عروس افتاده در سر

دران غوغا ز مستی شد سواره — براند او از در دروازه باره

نه پیدا بود در پیشش طریقی — نه همبر در رکاب او رفیقی

مگر از دور دَیری دید عالی — منوّر از چراغ او را حوالی

چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور — که آن قصر عروس اوست از دور

ولی آن دخمه گبران کرده بودند — که از هر سوی خیلی مرده بودند

دران دخمه چراغی چند می‌سوخت — دل آتش پرستان می بر افروخت

نهاده بود پیش دخمه تختی — بدان تخت اوفتاده شوربختی

یکی زن بود پوشیده کفن را — چو شه زاده بدید از دور زن را

چنان پنداشت از مستیِ باده — که اینست آن عروس شاه زاده

ز مستی پای از سر می‌ندانست — ره بام از ره در می‌ندانست

کفن از روی آن نو مرده برداشت — محلّ شهوتش را پرده برداشت

چو زیر آهنگ را در پرده افکند — زبان را در دهان مرده افکند

شبی در صحبتش بگذاشت تا روز — خوشی لب بر لبش میداشت تا روز

همه شب منتظر صد ماه پیکر — نشسته تا کی آید شاه از در

چو ناپیدا شد آن شه زادِ عالی — پدر را زو خبر دادند حالی

پدر بر خاست با خیلی سواران — بصحرا رفت همچون بیقراران

همه ارکانِ دولت در رسیدند — ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند

پدر چون دید اسپ شاه زاده — نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده

پسر را دید با آن مرده بر تخت — بدلداری کشیده در برش سخت

چو خسرو با سپاه او را چنان دید — تو گفتی آتشی در قعرِ جان دید

پسر چون پارهٔ با خویش آمد — شهش با لشکری در پیش آمد

گشاد از خوابِ مستی چشم حالی — بدید آن خلوت و آن جای خالی

گرفته مردهٔ راتنگ در بر — ستاده بر سر او شاه و لشکر

بجای آورد آنچ افتاده بودش — همی بایست مرگ خویش زودش

چو الحق قصّهٔ ناکامش افتاد — ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد

همه آن بود میَلش از دل پاک — که بشکافد زمین او را کند خاک

ولیکن کار چون افتاده بودش — نبود از خجلت و تشویر سودش

مرا هم هست صبر ای مرد غم خور — که تا آید ببالین تو لشکر

دران ساعت بدانی و به بینی — که با که کردهٔ این هم نشینی

چو ابرهیم در دین بت شکن باش — بتان آزری را راه زن باش

که ابرهیم چون آهنگِ آن کرد — خداوند جهانش امتحان کرد

ترا گر امتحان خواهند کردن — نگونسار جهان خواهند کردن

← Önceki 275 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı