☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش نوزدهم › (۱۱) حکایت ابرهیم علیه السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

نوشته در قصص اینم عیان بود — که ابرهیمِ پیغامبر چنان بود

که بودی چل هزارش از غلامان — سگی آن هر غلامی را بفرمان

قلاده جمله را زرّین ولیکن — شمار گوسفندش نیست ممکن

ملایک چشم بر کارش گشادند — ز کارش در گمانی اوفتادند

که او مشغول چندین گوسفندست — خدا می‌گوید او پاک و بلندست

گر او مستغرق ربّ جلیلست — بنگذارد خلیلی چون خلیلست

بجبریل امین حق گفت برخیز — به پیش او زبان ز آواز کن تیز

که تا چون بینی او را در ره ما — چه زو بینی به پیش درگه ما

چو مردی گشت روح القدس محسوس — بآوازی خوش الحان گفت قدّوس

خلیل الله چون بشنیدش آواز — ز پای افتاد گفتی آن سرافراز

بدو بخشید ثُلثی گوسفندان — بدو گفت ای دوای دردمندان

بگو یکبار دیگر نام یارم — که این نامست دایم غم گسارم

دگر ره گفت روح القدس آنگاه — دگر ره اوفتاد از شوق در راه

بدو بخشید آن تاج بلندان — دوم ثلثی که بود از گوسفندان

دگر ره گفت نام حق دگر بار — بگو چون بِه ازین نبوَد دگر کار

دگر ره گفت قدّوسی بآواز — دگر ره بی‌خودش افتاد آغاز

بدو بخشید یکسر گوسفندان — کم از میشی، همی نگذاشت چندان

درآمد جبرئیل و گفت ای پاک — منم روح القُدُس در عالم خاک

مرا این گوسفندان نیست در خور — تراست این جمله ای پاک مطهّر

که جبریل امین در هیچ بابی — نبودست آرزومند کبابی

خلیلش گفت آگاهی ازین راز — که چیزی داده نستانم ز کس باز؟

بدو جبریل گفت از من شبانی — نیاید، من کنون رفتم تو دانی

خلیلش گفت من نیز این همه پاک — رهاکردم رها کردی تو بی باک

خطاب آمد ز حق سوی ملایک — که هان چون بود ابرهیم مالک

که چون جبریل نام ما ندا کرد — بنام ما همه نقدی فدا کرد

یقین تان شد که او جز بنده نبوَد — بما زنده بمالی زنده نبوَد

ملایک باز گفتند ای خداوند — مگر دل زندگی دارد بفرزند

پس آنگه کرد حق از راهِ خوابش — بتسلیم پسر کُشتن خطابش

پسر را چون برای کُشتن آورد — زمین را چون فلک در گشتن آورد

برآمد از ملایک بانگ و فریاد — که او از مال و فرزندست آزاد

ولیکن ایمنی او بخویشست — بسی آن زندگی از جمله بیشست

چنان تقدیر رفت از غیبِ دانش — که در آتش کنند از امتحانش

بآخر چون بآتش شد گرفتار — درآمد جبرئیل از اوجِ اسرار

که هان در خواه هر حاجت که داری — بتو، گفتا، ندارم چون نه یاری

اگر از غیر حاجت خواه باشم — پس از اغیارِ این درگاه باشم

من از غم فارغم بشنو سخن راست — خدا داند کند آنچش بوَد خواست

ملایک چون مقام او بدیدند — ز صدق او خروشی برکشیدند

کالهی، پاک جسم و پاک جانست — بهر چش آزمودی بیش ازانست

چنان در حکم تو دیدیم نرمش — که آتش سرد شد از عشق گرمش

بهشتی گشت دوزخ از دل او — زهی خِلّت که آمد حاصل او

گرش خوانی خلیل خویش شاید — گرش جلوه دهی زین بیش شاید

گر از دین خلیلت رهبری نیست — ترا پس جز طریق آزری نیست

گرت بی سیمیَست و بی زری هم — ترا نمرودیسَت و آزری هم

عجب داری که نمرودی چنان شد — که بهر حرب حق بر آسمان شد

که گر کاریت ناگه کوژ گردد — دلت نمرودِ ره آن روز گردد

چنان در چشم آید خشم و کینه‌ت — که بر گردون رسد صندوقِ سینه‌ت

ترا چون کر گس و صندوق هم هست — بنمرودیت در عالم علم هست

چو هر دم می‌رسد صد تیرِ انکار — چو نمرودت بدین گردنده پرگار

تو پس در کارِ خود نمرودِ خویشی — بنیک و بد زیان و سودِ خویشی

توئی در بندِ افزونی بمانده — ملایک غرقِ بی‌چونی بمانده

چوعمرت رفت آخر چون کنی تو — که بنشستی که زر افزون کنی تو

همه عمرت زیان بودست ای دوست — که تا یک جَو زرت سودست ای دوست

چو همت جای مردی یک قراضه‌ست — بسی کم از زنان مستحاضه‌ست

توانگر را پیمبر مُرده خوانده‌ست — کسی کو سیم دارد مرده مانده‌ست

چو سگ از پس مکن چندین جهانی — که این سگ را تمامست استخوانی

ترا این نفس همچون گبرِ زردشت — بزیر پای ناگه خواهدت کُشت

بکاری گر نمی‌داریش مشغول — شوی از دست او از کار معزول

← Önceki 276 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı