الهی نامه › بخش نوزدهم › (۱۱) حکایت ابرهیم علیه السلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نوشته در قصص اینم عیان بود — که ابرهیمِ پیغامبر چنان بود
که بودی چل هزارش از غلامان — سگی آن هر غلامی را بفرمان
قلاده جمله را زرّین ولیکن — شمار گوسفندش نیست ممکن
ملایک چشم بر کارش گشادند — ز کارش در گمانی اوفتادند
که او مشغول چندین گوسفندست — خدا میگوید او پاک و بلندست
گر او مستغرق ربّ جلیلست — بنگذارد خلیلی چون خلیلست
بجبریل امین حق گفت برخیز — به پیش او زبان ز آواز کن تیز
که تا چون بینی او را در ره ما — چه زو بینی به پیش درگه ما
چو مردی گشت روح القدس محسوس — بآوازی خوش الحان گفت قدّوس
خلیل الله چون بشنیدش آواز — ز پای افتاد گفتی آن سرافراز
بدو بخشید ثُلثی گوسفندان — بدو گفت ای دوای دردمندان
بگو یکبار دیگر نام یارم — که این نامست دایم غم گسارم
دگر ره گفت روح القدس آنگاه — دگر ره اوفتاد از شوق در راه
بدو بخشید آن تاج بلندان — دوم ثلثی که بود از گوسفندان
دگر ره گفت نام حق دگر بار — بگو چون بِه ازین نبوَد دگر کار
دگر ره گفت قدّوسی بآواز — دگر ره بیخودش افتاد آغاز
بدو بخشید یکسر گوسفندان — کم از میشی، همی نگذاشت چندان
درآمد جبرئیل و گفت ای پاک — منم روح القُدُس در عالم خاک
مرا این گوسفندان نیست در خور — تراست این جمله ای پاک مطهّر
که جبریل امین در هیچ بابی — نبودست آرزومند کبابی
خلیلش گفت آگاهی ازین راز — که چیزی داده نستانم ز کس باز؟
بدو جبریل گفت از من شبانی — نیاید، من کنون رفتم تو دانی
خلیلش گفت من نیز این همه پاک — رهاکردم رها کردی تو بی باک
خطاب آمد ز حق سوی ملایک — که هان چون بود ابرهیم مالک
که چون جبریل نام ما ندا کرد — بنام ما همه نقدی فدا کرد
یقین تان شد که او جز بنده نبوَد — بما زنده بمالی زنده نبوَد
ملایک باز گفتند ای خداوند — مگر دل زندگی دارد بفرزند
پس آنگه کرد حق از راهِ خوابش — بتسلیم پسر کُشتن خطابش
پسر را چون برای کُشتن آورد — زمین را چون فلک در گشتن آورد
برآمد از ملایک بانگ و فریاد — که او از مال و فرزندست آزاد
ولیکن ایمنی او بخویشست — بسی آن زندگی از جمله بیشست
چنان تقدیر رفت از غیبِ دانش — که در آتش کنند از امتحانش
بآخر چون بآتش شد گرفتار — درآمد جبرئیل از اوجِ اسرار
که هان در خواه هر حاجت که داری — بتو، گفتا، ندارم چون نه یاری
اگر از غیر حاجت خواه باشم — پس از اغیارِ این درگاه باشم
من از غم فارغم بشنو سخن راست — خدا داند کند آنچش بوَد خواست
ملایک چون مقام او بدیدند — ز صدق او خروشی برکشیدند
کالهی، پاک جسم و پاک جانست — بهر چش آزمودی بیش ازانست
چنان در حکم تو دیدیم نرمش — که آتش سرد شد از عشق گرمش
بهشتی گشت دوزخ از دل او — زهی خِلّت که آمد حاصل او
گرش خوانی خلیل خویش شاید — گرش جلوه دهی زین بیش شاید
گر از دین خلیلت رهبری نیست — ترا پس جز طریق آزری نیست
گرت بی سیمیَست و بی زری هم — ترا نمرودیسَت و آزری هم
عجب داری که نمرودی چنان شد — که بهر حرب حق بر آسمان شد
که گر کاریت ناگه کوژ گردد — دلت نمرودِ ره آن روز گردد
چنان در چشم آید خشم و کینهت — که بر گردون رسد صندوقِ سینهت
ترا چون کر گس و صندوق هم هست — بنمرودیت در عالم علم هست
چو هر دم میرسد صد تیرِ انکار — چو نمرودت بدین گردنده پرگار
تو پس در کارِ خود نمرودِ خویشی — بنیک و بد زیان و سودِ خویشی
توئی در بندِ افزونی بمانده — ملایک غرقِ بیچونی بمانده
چوعمرت رفت آخر چون کنی تو — که بنشستی که زر افزون کنی تو
همه عمرت زیان بودست ای دوست — که تا یک جَو زرت سودست ای دوست
چو همت جای مردی یک قراضهست — بسی کم از زنان مستحاضهست
توانگر را پیمبر مُرده خواندهست — کسی کو سیم دارد مرده ماندهست
چو سگ از پس مکن چندین جهانی — که این سگ را تمامست استخوانی
ترا این نفس همچون گبرِ زردشت — بزیر پای ناگه خواهدت کُشت
بکاری گر نمیداریش مشغول — شوی از دست او از کار معزول