الهی نامه › بخش نوزدهم › (۱۲) حکایت حلّاج با پسر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پسر را گفت حلّاج نکوکار — بچیزی نفس را مشغول میدار
وگرنه او ترا معزول دارد — بصد ناکردنی مشغول دارد
که تو در ره نهٔ مرد قوی ذات — که تنها دم توانی زد بمیقات
تو را تا نفس میماند خیالی — بوَد در مولشش دایم کمالی
اگر این سگ زمانی سیر گردد — عجب اینست کاینجا شیر گردد
شکم چون سیر گردد یک زمانش — به غیبت گرسنه گردد زبانش
چو تیغی تیز بگشاید زبانی — بغیبت میکُشد خلق جهانی
بسی گرچه فرو گوئی بگوشش — نیاری کرد یک ساعت خموشش