☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیستم › (۷) حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر یک روز می‌شد یوسف پاک — زلیخا را نشسته دید بر خاک

شده پوشیده از چشمش جهانی — ولی پوشیده چشم خاکدانی

به بیماری و درویشی گرفتار — ز صد گونه به بی خویشی گرفتار

بهردم صد تأسّف بیش خورده — غم یوسف ز یوسف بیش خورده

بره بنشسته چون امّید واری — که از خاک رهش یابد غباری

که تا بو کز غبار راهِ آن شاه — غباری گر بود برخیزد از راه

چو یوسف دید او را گفت الهی — ازین فرتوتِ نابینا چه خواهی

چرا او را نگردانی کم و کاست — که او بدنامی پیغمبری خواست

درآمد جبرئیل و گفت آنگاه — که او را بر نمی‌گیریم از راه

که او آنرا که ما را دوست دارد — جهانی دوستی در پوست دارد

چو او را دوستی تست پیوست — مرا بهر تو با اودوستی هست

کِه گفتت مرگِ گل در بوستان خواه — هلاک دوستان دوستان خواه؟

که گر عمری بجان گردانمش من — برای تو جوان گردانمش من

چو او جان عزیز خود ترا داد — دلیلش چون کنم؟ باید ترا داد!

چو او بر یوسف ما مهربانست — کرا در کینهٔ او قصد جانست؟

گرش در عشق تو دیده تباهست — دو چشم آب ریزش دو گواهست

چو این عاشق گوا با خویش دارد — بنو هر روز رونق بیش دارد

اگر واقف شوی از جان فشانی — زسرّ عاشقان یابی نشانی

وگر از جان فشاندن نیست بویت — ندارد هیچ سودی گفت و گویت

وگر جان برفشاند بر تو حالی — ستاند از تو تیغ لااُبالی

← Önceki 288 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı