☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیستم › (۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چنین گفته‌ست ابرهیم ادهم — که می‌رفتم بحج دلشاد و خرّم

چو چشم من بذات العرق افتاد — مرقّع پوش دیدم مُرده هفتاد

همه ازگوش و بینی خون گشاده — میان رنج و خواری جان بداده

چو لختی گرد ایشان در دویدم — یکی را نیم مرده زنده دیدم

برفته جان و پیوندش بمانده — شده عمر و دمی چندش بمانده

شدم آهسته پیش او خبرجوی — که حالت چیست آخر حال برگوی

زبان بگشاد وگفتا ای براهیم — بترس از دوستی کز تیغ تعظیم

بزاری جان ما راکشت بی باک — بسان کافران روم در خاک

غزای او همه با حاجیانست — که با او جان اینها در میانست

بدان شیخا که ما بودیم هفتاد — که ما را سوی کعبه عزم افتاد

همه پیش از سفر با هم نشسته — بخاموشی گزیدن عهد بسته

دگر گفتیم یک ساعت درین راه — نیندیشیم چیزی جز که الله

بغیری ننگریم و جمع باشیم — چو پروانه غریق شمع باشیم

چو روی اندر بیابان در نهادیم — بذات العرق با خضر اوفتادیم

سلامی کرد خضر پاک ما را — جوابی گشت ازما آشکارا

چو ما از خضر استقبال دیدیم — ازین نیکو سفر اقبال دیدیم

بجان ما چون این خاطر درآمد — ز پس در هاتفی آخر درآمد

که هان ای کژ روان بی خور و خواب — همه هم مدّعی هم جمله کذّاب

شما را نیست عهد و قول مقبول — که غیر ما شما را کرد مشغول

چو از میثاقِ ما یک ذرّه گشتید — ز بد عهدی بغیری غرّه گشتید

شما را تا نریزم خون به زاری — نخواهد بود روی صلح و یاری

کنون این جمله را خون ریخت بر خاک — نمی‌دارد ز خون عاشقان باک

ازو پرسید ابرهیم ادهم — که تو از مرگ چون ماندی مسلّم

چنین گفت او که می‌گفتند خامی — نبینی تیغِ ما چون ناتمامی

چو پخته گردی ای بی روی بی راه — به ایشان در رسانیمت هم آنگاه

بگفت این و برآمد جانِ او نیز — نشان گم گشت چون ایشان ازو نیز

چه وزن آرد در این ره خون مردان — که اینجا آسیا از خونست گردان

گروهی در ره او دیده بازند — گروهی جان محنت دیده بازند

چو تو نه دیده در بازی و نه جان — که باشی تو؟ نه این باشی و نه آن

← Önceki 289 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı