الهی نامه › بخش بیستم › (۱۰) حکایت در اهل دوزخ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین نقلست کز آحادِ امّت — گروهی را کند بی بهره رحمت
خطاب آید که ایشان را هم اکنون — سوی دوزخ برید آغشته در خون
بآخر بر لب دوزخ بیکبار — ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار
خطاب آید ز حضرت آشکارا — که کاری مینگردد دیر ما را
کنون سالی هزاری نه بعلّت — بفضل این خلق را دادیم مهلت
چنین نقلست ازان قوم جگر سوز — که میگریند این مدّت شب و روز
چو این سالی هزار آید بسرشان — ز حضرت مهلتی باید دگرشان
دوی دیگر ز حق مهلت ستانند — که تا بر دردِ خود خون میفشانند
مدام این سه هزاران سال افزون — همی گریند و میگردند در خون
که کس یک لحظه با آن قوم مسکین — نگوید کز چه میگرئید چندین
بزرگی گفت صد جان پریشان — چو جان من فدای اشکِ ایشان
که دردی را که آن درمان ندارد — ز حضرت جز دل ایشان ندارد
ترا تا دردِ بی درمان نباشد — بدرمان کردنت فرمان نباشد
همی یک دردش از صد جان ترا به — که دردش از بسی درمان ترا به
ترا گر بو عُبَیده هست جرّاح — دلت را بر جراحت نیست اصلاح
بپای انداز خود را سرنگونسار — مگر از خاک برگیرد ترا یار
اگر تو برنگیری سر ز پایش — بدست آری کمند دلربایش