الهی نامه › بخش بیستم › (۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر سلطان دین محمود پیروز — ایاز خویش را پرسید یک روز
که از چه رشک آید در جهانت — جوابی راست خواهم زین میانت
چنین گفت او که در رشکم همه جای — ازان سنگی که مالی در کف پای
دلم از رشکِ سنگت میبنالد — که او رخ در کف پای تو مالد
اگر هرگز دهد این دولتم دست — نهم سر در کف پای تو پیوست
چو رویم در کف پای تو باشد — همیشه روی من جای تو باشد
اگر روی ایاز آید ترا جای — نهد بر آسمان هفتمین پای
چو نه سر میخرد یار و نه دستار — بطرّاری و دستانش بدست آر
ندیدی آنکه رُستم از گزستان — چه با اسفندیاری کرد دستان؟
به باطن هرچه بتوان کرد میکن — بظاهر ترک خواب و خورد میکن
بدستان و بحیلت پیش میرو — بصدق معرفت بیخویش میرو
مگر راهی بدستان بازیابی — دمی با همدمی دمساز یابی
اگر با همدمت یک دم بهم تو — نشانی خویش را، رَستی ز غم تو
تو بنگر کو کجا و تو کجائی — عجب نبوَد اگر باشد جدائی