الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (3/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بصد حیلت ازان مهروی درخواست — که ای دختر چه افتادت بگو راست
نمیآمد مقرّ البتّه آن ماه — بآخر هم زبان بگشاد ناگاه
که من بکتاش را دیدم فلان روز — بزلف و چهره جانسوز و دلفروز
چو سرمستی ربابی داشت در بر — من از وی چون ربابی دست بر سر
بزخم زخمه در راهی که او خواست — مخالف را بقولی کرد رگ راست
مُخالف راست گر نبوَد بعالم — در آن پرده بسازد زیر بامم
دل من چون مخالف شد چه سازم — نیامد راست این پرده نوازم
کنون سرگشتهٔ آفاق گشتم — که ز اهل پردهٔ عشاق گشتم
چو بشنودم ازان سرکش سرودی — ز چشمم ساختم بر پرده رودی
چنان عشقش مرا بیخویش آورد — که صد ساله غمم در پیش آورد
چنان زلفش پریشان کرد حالم — که آمد ملک جمعیت زوالم
چنانم حلقهٔ زلفش کمر بست — که دل خون گشت تا همچون جگر بست
چنین بیمار و سرگردان ازانم — که میدانم که قدرش میندانم
بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد — که کس زو خوبتر امکان ندارد
سخن چون میتوان زان سرو بُن گفت — چرا باید ز دیگر کس سخن گفت
چو پیشانی او میدانِ سیمست — گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست
درآن میدان بدان سرگشته چوگانش — بخواهم برد گوئی از زنخدانش
اگر از زلف چوگان میکند او — سرم چون گوی گردان میکند او
اگر رویش بتابد آشکاره — شود هر ذرّهٔ صد ماه پاره
هلال عارضش چون هاله انداخت — مه نو از غمش در ناله انداخت
چو زلفش دلربائی حلقهور شد — بهر یک حلقه صد جان در کمر شد
سوادی یافت مردم نرگس او — ازان شد معتکلف در مجلس او
چو تیر غمزهٔ او کارگر شد — ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد
خطی دارد بدان سی پاره دندان — بخون من لبش ز آنست خندان
صدف را دید آن دُرّ یتیمش — بدندان باز ماند از دُرج سیمش
دهانش پستهٔ تنگست خندان — که آن را کعبتین افتاد دندان
چو صبح ار خنده آرد در تباشیر — مزاج استخوان گیرد طباشیر
لبش را صد هزاران بنده بیشست — که او از آبِ حیوان زنده بیشست
خط سبزش محقّق اوفتادست — ز خطّ نسخ مطلق اوفتادست
جهان زیر نگین دارد لب او — فلک در زیر زین سی کوکب او
ز سیبش بر بِهی کردم روانه — ازین شکل صنوبر نار دانه
چو آزادیم ازان سرو سهی نیست — بهی شد رویم و روی بهی نیست
کنون ای دایه برخیز و روان شو — میان این دو دلبر در میان شو
برو این قصّه با او در میان نه — اساس عشق این دو مهربان نه
بگوی این رازش و گر خشم گیرد — بصد جانش دلم بر چشم گیرد
کنون بنشان بهم ما هر دو تن را — کزان نبوَد خبر یک مرد و زن را
بگفت این و یکی نامه اداکرد — بخون دل نکونامی رها کرد:
الا ای غائب حاضر کجائی — به پیش من نهٔ آخر کجائی
دو چشمم روشنائی از تو دارد — دلم نیز آشنائی از تو دارد
بیا و چشم و دل را میهمان کن — وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن
بنقد از نعمت ملک جهانی — نمیبینم کنون جز نیم جانی
چرا این نیم جان در تو نبازم — که بی تو من ز صد جان بی نیازم
دلم بُردی وگر بودی هزارم — نبودی جز فشاندن بر تو کارم
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم — که من هرگز دل ازجان برنگیرم
غم عشق تو درجان مینهم من — سر از تو در بیابان مینهم من
چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم — چرا سرگشته میداری چنینم
منم بی روی تو روئی چو دینار — ز عشق روی توروئی بدیوار
ترا دیدم که همتائی ندیدم — نظیرت سرو بالائی ندیدم
اگر آئی بدستم باز رستم — وگرنه میروم هر جا که هستم
بهر انگشت درگیرم چراغی — ترا میجویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار — وگرنه چون چراغم مرده انگار
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه — یکی صورت ز نقش خویش آن ماه
بدایه داد تا دایه روان شد — بر آن ماه روی مهربان شد
چو نقش او بدید و شعر بر خواند — ز لطف طبع و نقش او عجب ماند
بیک ساعت دل از دستش برون شد — چو عشق آمد دل او بحر خون شد
نهنگ عشق درحالش ز بون کرد — برای خود دلش دریای خون کرد
چنان بی روی او روی جهان دید — که گفتی نه زمین نه آسمان دید
چو گوئی بی سر و بی پای مضطر — کُله در پای کرد و کفش بر سر
بدایه گفت برخیز ای نکوگوی — بر آن بت رَو و از من بدو گوی:
ندارم دیدهٔ روی تودیدن — ندارم صبر بی تو آرمیدن