الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (4/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرا اکنون چه باید کرد بی تو — که نتوان برد چندین درد بی تو
چو زلف تو دریده پردهام من — که بر روی تو عشق آوردهام من
ازان زلف توام زیر و زبر کرد — که با زلف تو عمرم سر به سر کرد
ترا نادیده درجان چون نشستی — دلم برخاست تادر خون نشستی
چو تو درجان من پنهانی آخر — چرا تشنه بخون جانی آخر
چو صبحم دم مده ای ماه در میغ — مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ
اگر روشن کنی چشمم بدیدار — بصد جانت توانم شد خریدار
نمیرم در غمت ای زندگانی — اگر دریابیم، باقی تو دانی
روان شد دایه تا نزدیک آن ماه — ز عشق آن غلامش کرد آگاه
که او از تو بسی عاشق تر افتاد — که ازگرمی او آتش در افتاد
اگر گردد دلت از عشقش آگاه — دلت زو درد عشق آموزد آنگاه
دل دختر بغایت شادمان شد — ز شادی اشک بر رویش روان شد
نمیدانست کاری آن دلفروز — بجز بیت وغزل گفتن شب و روز
روان میگفت شعر و میفرستاد — بخوانده بود آن گفتی بر استاد
غلام آنگه بهر شعری که خواندی — شدی عاشق تر و حیران بماندی
برین چون مدّتی بگذشت یک روز — بدهلیزی برون شد آن دلفروز
بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت — که عمری عشق با نقش رخش باخت
گرفتش دامن ودختر برآشفت — برافشاند آستین آنگه بدو گفت
که هان ای بی ادب این چه دلیریست — تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من — که ترسد سایه از پیرامن من
غلامش گفت ای من خاک کویت — چو میداری ز من پوشیده رویت
چرا شعرم فرستادی شب و روز — دلم بردی بدان نقش دلفروز
چو در اول مرا دیوانه کردی — چرا درآخرم بیگانه کردی
جوابش داد آن سیمین بر آنگاه — که یک ذرّه نهٔ زین راز آگاه
مرا در سینه کاری اوفتادست — ولیکن بر تو آن کارم گشادست
چنین کاری چه جای صد غلامست — بتو دادم برون، اینت تمامست
ترا آن بس نباشد در زمانه — که تو این کار را باشی بهانه؟
اساسی کوژ بنهادی درین راز — بشهوة بازی افتادی ازین باز
بگفت این وز پیش او بدر شد — بصد دل آن غلامش فتنه تر شد
ز لفظ بوسعید مهنه دیدم — که او گفتهست: من آنجا رسیدم
بپرسیدم ز حال دختر کعب — که عارف گشته بود او عارفی صعب
چنین گفت او که معلومم چنان شد — که آن شعری که بر لفظش روان شد
زسوز عشق معشوق مجازی — بنگشاید چنان شعری ببازی
نداشت آن شعر با مخلوق کاری — که او را بود با حق روزگاری
کمالی بود در معنی تمامش — بهانه بود در راه آن غلامش
بآخر دختر عاشق در آن سوز — بزاری شعر میگفتی شب و روز
مگر میگشت روزی در چمنها — خوشی میخواند این اشعار تنها:
الا ای باد شبگیری گذر کن — ز من آن ترک یغما را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی — ببردی آبم و آبم ببردی
یکی سقّاش بودی سرخ روئی — که هر وقت آبش آوردی سبوئی
بجای ترک یغما خاصه چون ماه — نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه
برادر را چنان در تهمت افکند — که بر خواهر نظر بی حرمت افکند
چو القصّه ازین بگذشت ماهی — درآمد حرب حارث را سپاهی
سپاهی و شمارش از عدد بیش — چو دَوران فلک از حصر و حد بیش
سپاهی موج زن از تیغ و جوشن — جهان از تیغ و جوشن گشته روشن
درآمد لشکری از کوه و شخ در — کهشد گاو زمین چون خر به یخ در
ز دیگر سوی حارث با سپاهی — ز دروازه برون آمد پگاهی
چو بخت او جوان یکسر سپاهش — چو رایش مرتفع چتر و کلاهش
ظفر میشد ز یک سو حلقه در گوش — ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش
سپه القصّه افتادند در هم — بکُشتن دست بگشادند برهم
غباری از همه صحرا برآمد — فغان تا گنبد خضرا برآمد
خروش کوس گوش چرخ کر کرد — زمین چون آسمان زیر و زبر کرد
زمین از خون خصمان لاله زاری — هوا از تیرباران ژاله باری
جهان را پردهٔ برغاب جَسته — ز کُشته پیش برغی باز بسته
اجل چنگال بر جان تیز کرده — قضا پُر کینه دندان تیز کرده
هویدا از قیامت صد علامت — گرفته دیو قامت زان قیامت
درآمد پیش آن صف حارث آنگاه — جهانی پُر سپاه آورد در راه
سپه را چون بیکره جمله کرد او — درآمد همچو شیر و حمله کرد او
سپهر تند با چندین ستاره — شده از شاخ رمحش پاره پاره
چو تیغی بر سر آمد از کرامت — فرو شد فتنه را سر تا قیامت