الهی نامه › بخش بیست و یکم › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او (5/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چو تیغش خصم را چون گُل بخون شُست — گل نصرت ز تیغ او برون رُست
چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد — ز چشم سوزن عیسی برون شد
وزان سوی دگر بکتاش مهروی — دودستی تیغ میزد از همه سوی
بآخر چشم زخمی کارگر گشت — سرش از زخم تیغی سخت درگشت
همی نزدیک شد کان خوب رفتار — بدست دشمنان گردد گرفتار
درآن صف بود دختر روی بسته — سلاحی داشت بر اسپی نشسته
به پیش صف درآمد همچو کوهی — وزو افتاد در هر دل شکوهی
نمیدانست کس کان سیمبر کیست — زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست
من آن شاهم که فرزینم سپهرست — پیاده در رکابم ماه و مهرست
اگر اسپ افکنم بر نطعِ گردان — دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان
سری کو سرکشد از حکم این ذات — بپای پیلش اندازم بشهمات
اگر شمشیر بُرّان برکشم من — جگر از شیر غُرّان بر کشم من
چو تیغ آتش افشانم دهد تاب — ز بیمش زهرهٔ آتش شود آب
چومار رمح را در کف به پیچیم — نیاید هیچکس در صف بهیچم
اگر سندانم آید پیش نیزه — شود از زخمِ زخمم ریزه ریزه
ز زخم ار زور سندانی نماند — ز سندانی سپندانی نماند
چو مرغ تیر من از زه درآید — ز حلق مرغ گردون زه برآید
چو بگشایم کمند از روی فتراک — چو بادآرم عدو را روی ب رخاک
بتازم رخش و بگشایم در فصل — که من در رزم رُستَم، رستمم ز اصل
بگفت این و چو مردان بر نشست او — ازان مردان تنی را ده بخست او
بر بکتاش آمد تیغ در کف — وز آنجا برگرفتش برد با صف
نهادش پس نهان شد در میانه — کسش نشناخت از اهل زمانه
چو آن بت روی در کُنجی نهان شد — سپاه خصم چون دریا روان شد
همی نزدیک آمد تا بیکبار — نماند شهره اندر شهر دیّار
چو حارث را مدد گشت آشکارا — بسی خلق از بر شاه بخارا
هزیمت شد سپاه دشمن شاه — دگر کشته فتاده خوار در راه
چو شه با شهر آمد شاد و پیروز — طلب کرد آن سوار چست آن روز
نداد از وی نشانی هیچ مردم — همه گفتند شد همچون پری گُم
علی الجمله چو آمد زنگی شب — نهاده نصفئی از ماه بر لب
همه شب قرص مه چون قرص صابون — همی انداخت کفک از نور بیرون
بدان صابون بخون دیده تا روز — ز جان میشست دست آن عالم افروز
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام — دل دختر چو مرغی بود در دام
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت — که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت
نبودش چشم زخمی خواب و آرام — که بر سر داشت زخمی آن دلارام
کجا میشد دل او آرمیده — یکی نامه نوشت از خون دیده
چنین آورد در نظم آن سمن بوی — که بشنو قصهٔ گنگی سخن گوی
سری کز سروری تاج کبارست — سر پیکان در آن سر در چه کارست
سر خصمت که بادا بی سر و کار — مباد از سر کشد جز بر سر دار
سری را کز وجودت سروری نیست — نگونساری آن سر سرسری نیست
سری کان سر نه خاک این دَرآید — بجان و سر که آن سر در سر آید
حَسود سرکشت گر سرنشین است — چو مارش سر بکَف کان سرچنین است
وگر سر درکشد خصم سبک سر — سرش بُر نه سرش درکش سبک تر
سری کان سر ندارد با تو سر راست — مبادش سر که رنج او ز سر خاست
چو سر بنهد عدو کز سردرآید — سر آن دارد او کز سر بر آید
اگر سر نفکند از سرسرت پیش — سر موئی ندارد سر سر خویش
سر سبزت که تاج از وی سری یافت — ز سر سبزیش هر سر سروری یافت
سپهر سرنگون زان شد سرافراز — که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز
اگر درد سرم درد سرت داد — سر خصمان بریده بر درت باد
نهادم پیش آن سر بر زمین سر — فدای آن چنان سر صد چنین سر
کسی کز زخم خذلان کینهور گشت — اگر برگشت از قهر تو درگشت
کسی کز شاخسار عیش برخورد — اگر می خورد بی یادت، جگر خورد
کسی کز جهل خود لاف خرد زد — اگر زر زد نه بر نام تو، بد زد
کسی کو سوی حج کردن هوا کرد — اگر حج کرد بی امرت خطا کرد
چه افتادت که افتادی بخون در — چو من زین غم نه بینی سرنگون تر
همه شب همچو شمعم سوز در بر — چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چو شمع از عشق هر دم باز خندم — به پیش چشم برقع باز بندم
چو شمع از عشق جانی زنده دارد — میان اشک و آتش خنده دارد
شبم را گر امید روز بودی — مرا بودی که کمتر سوز بودی
ازان آتش که بر جانم رسیدست — بسی پایان مجو کآنم رسیدست
ازان آتش که چندین تاب خیزد — عجب نبوَد که چندین آب خیزد