☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیست و دوم › (۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زنی آورد طفلی را ببازار — ز مادر گم شد و بگریست بسیار

زمانی خاک بر سر زود می‌ریخت — زمانی اشک خون آلود می‌ریخت

چو می‌دیدند غرق خون و خاکش — بترسیدند از بیم هلاکش

بدو گفتند مادر را چه نامست — بگو، گفتا ندانم کوکدامست

بدو گفتند بس دیوانهٔ تو — کجاست آخر، نگوئی، خانهٔ تو؟

چنین گفت آن بچه افتاده گمراه — که یک ذرّه نَیَم زان خانه آگاه

بدو گفتند نام آن محلّت — بگو تا فارغ آئی زین مذلت

چنین گفت او که پر دردست جانم — که نام آن محلت هم ندانم

بدو گفتند پس با تو چه سازیم — که تو می‌سوزی و ما می‌گدازیم

چنین گفت او که من سرگشتهٔ راه — نیم از مادر و از نامش آگاه

محلّت می‌ندانم خانه هم نیز — بجز مادر نمی‌دانم دگر چیز

من این دانم چنین در مانده بی کس — که اینجا مادرم می‌باید و بس

من این دانم که پر خونست جانم — که مادر بایدم دیگر ندانم

اگر تو مرد صاحب درد گردی — حریم وصل را در خورد گردی

ولی چون تو ننوشی خون عَلَی الحَق — نه بینی در جهان مطلوب مطلق

ولی تو تو نهٔ تو عکس اوئی — ازان تو هم جمیل و هم نکوئی

اگرچه تو نکوئی ای نکوبین — چو تو عکسی، نهٔ خود، آن او بین

به بین احوال خود تا بر چه سانست — نه نیکوئی تو، او نیکونهانست

تو خود را منگر و این جان و تن را — نهاد او نگر نه خویشتن را

← Önceki 308 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı