الهی نامه › بخش بیست و دوم › (۶) حکایت احمد غزالی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به پیش پاک بازان دلفروز — چنین گفت احمد غزّال یک روز
که چون بهر جمال یوسف خوب — بمصر آمد زبیت الحُزن یعقوب
درآمد تنگ یوسف پیش او در — گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر
فغان در بسته بُد یعقوب ناگاه — که کو یوسف مگر افتاد در چاه
بدو گفتند آخر می چه گوئی — گرفته در بر او را می چه جوئی
ز کنعان بوی پیراهن شنیدی — چو دیدی این دمش گوئی ندیدی
جواب این داد یعقوب پیمبر — که من یوسف شدم امروز یکسر
ز یوسف لاجرم بوئی شنودم — که من خود بندهٔ یعقوب بودم
همه من بودهام، یوسف کدامست — چو خود را یافتم اینم تمامست
بخود گر سر فرود آری زمانی — بیابی زانچه میگوی نشانی
ولی چون از همه آزاد گردی — تو نه غمگین شوی نه شاد گردی
ز زیر چرخ گردانت بر آرند — برنگ کار مردانت برآرند