الهی نامه › بخش بیست و دوم › (۸) سؤال کردن سائل از مجنون
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بمجنون گفت آن یاری ز یاری — که لیلی را تو چندین دوست داری
بدو گفتا بحقّ عرش و کرسی — که گر من دوستش دارم چه پرسی
رفیقش گفت چندین شعر گفتن — شبانروزیت نه خوردن نه خفتن
میان خاک و خون بودن بزاری — چه بودست این همه بر دوستداری؟
جوابش دادکان بگذشت اکنون — که مجنون لیلی و لیلیست مجنون
دوئی برخاست اکنون از میانه — همه لیلیست، مجنون بر کرانه
چو شیر و مَی بهم پیوسته گردند — ز نقصان دو بودن رسته گردند
یکی چون آشکارا گشت اینجا — دوئی را نیست یارا گشت اینجا
اگر هستی بجان او را خریدار — چو تو گم گشتی او آمد پدیدار
چنان گم شو که دیگر تا توانی — نیابی خویش را در زندگانی