☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیست و دوم › (۹) حکایت بایزید با مرد مسافر

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

برای بایزید آمد ز جائی — غریبی، در بزد چون آشنائی

میان خانه در شیخ نکورای — بفکرت ایستاده بوده بر پای

بدو گفتا نگوئی کز کجا ام؟ — غریبش گفت مردی آشناام

غریبم آمده بهر لقائی — ببوی بایزید از دور جائی

جوابش داد شیخ عالم افروز — که ای درویش سی سالست امروز

که من در آرزوی بایزیدم — بسی جستم ولی گردش ندیدم

ندانم تا چه افتاد و کجا شد — نمی‌بینم مگر از چشم ما شد

چنان در زر وجودش گشت خاموش — که می‌شد قرب سی سالش فراموش

کسی کو جاودانه محوِ زر شد — ز خود هرگز نداند با خبر شد

ولیکن کیمیا آنست مادام — که نور الله نهندش سالکان نام

اگر بر کافری تابد زمانی — فرو گیرد ز نور او جهانی

چو زد بر سحرهٔ فرعون آن نور — چنان نزدیک گشتند آن چنان دور

اگر بر پیرزن تابد زمانی — کند چون رابعه‌ش مرد جهانی

وگر بر بیل زن تابد باعزاز — چو خرقانیش گرداند سرافراز

وگر یک ذرّه با معروف گردد — ز ترسائی بدین موصوف گردد

وگر پیش فُضَیل آید پدیدار — شود از ره زنی ره دانِ اسرار

وگر درجان ابن ادهم آید — دلش سلطانِ هر دو عالم آید

وگر بر تن زند دل گردد آن خاک — وگر بر دل زند جانی شود پاک

چو جان در خویشتن آن نور یابد — دو گیتی را ز هستی دور یابد

چو جان زان نور گردد محو مطلق — به سبحانی برون آید و اناالحق

چو در صحن بهشت آید باخلاص — خطابش این بوَد از حضرت خاص

که هست این نامه از شاه یگانه — به سوی پادشاه جاودانه

چو از خاصّ خودش پوشند جامه — ز قُدّوسی بقّدوسیست نامه

چو قدّوسی توانی جاودان گشت — همه تن دل همه دل نیز جان گشت

چو دادت صورة خوب و صفت هم — بیا تا بدهدت این معرفت هم

← Önceki 313 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı