الهی نامه › بخش بیست و دوم › (۹) حکایت بایزید با مرد مسافر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
برای بایزید آمد ز جائی — غریبی، در بزد چون آشنائی
میان خانه در شیخ نکورای — بفکرت ایستاده بوده بر پای
بدو گفتا نگوئی کز کجا ام؟ — غریبش گفت مردی آشناام
غریبم آمده بهر لقائی — ببوی بایزید از دور جائی
جوابش داد شیخ عالم افروز — که ای درویش سی سالست امروز
که من در آرزوی بایزیدم — بسی جستم ولی گردش ندیدم
ندانم تا چه افتاد و کجا شد — نمیبینم مگر از چشم ما شد
چنان در زر وجودش گشت خاموش — که میشد قرب سی سالش فراموش
کسی کو جاودانه محوِ زر شد — ز خود هرگز نداند با خبر شد
ولیکن کیمیا آنست مادام — که نور الله نهندش سالکان نام
اگر بر کافری تابد زمانی — فرو گیرد ز نور او جهانی
چو زد بر سحرهٔ فرعون آن نور — چنان نزدیک گشتند آن چنان دور
اگر بر پیرزن تابد زمانی — کند چون رابعهش مرد جهانی
وگر بر بیل زن تابد باعزاز — چو خرقانیش گرداند سرافراز
وگر یک ذرّه با معروف گردد — ز ترسائی بدین موصوف گردد
وگر پیش فُضَیل آید پدیدار — شود از ره زنی ره دانِ اسرار
وگر درجان ابن ادهم آید — دلش سلطانِ هر دو عالم آید
وگر بر تن زند دل گردد آن خاک — وگر بر دل زند جانی شود پاک
چو جان در خویشتن آن نور یابد — دو گیتی را ز هستی دور یابد
چو جان زان نور گردد محو مطلق — به سبحانی برون آید و اناالحق
چو در صحن بهشت آید باخلاص — خطابش این بوَد از حضرت خاص
که هست این نامه از شاه یگانه — به سوی پادشاه جاودانه
چو از خاصّ خودش پوشند جامه — ز قُدّوسی بقّدوسیست نامه
چو قدّوسی توانی جاودان گشت — همه تن دل همه دل نیز جان گشت
چو دادت صورة خوب و صفت هم — بیا تا بدهدت این معرفت هم