الهی نامه › بخش بیست و دوم › (۱۱) حکایت آهو که مشک از وی حاصل میشود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفتند استادان پیروز — که آهوئیست کاندر چل شبانروز
در منه میخورد خاشاک و خاری — گل خوش بوی جوید یک دو باری
چو دارد این چله در پاکی آنگاه — سر خود سوی صبح آرد سحرگاه
چو آندم بگذرد بر خونِ جانش — شود از نافِ او نافه روانش
ازان دم مشک ازو آید پدیدار — وزان دم گرددش خلقی خریدار
کِه دارد آنچنان دم در جهانی — که خون زو مشک گردد در زمانی؟
چو خونی مشک گردد از دم پاک — بوَد ممکن که زو جانی شود خاک
بلی چون نورِ حق در جان درآید — تنت حالی برنگ جان برآید
چه گویم، بیش ازین امکان ندارد — که جانم بیش ازین فرمان ندارد
اگر تو کیمیا سازی چنین ساز — ولی این کیمیا در راهِ دین باز
چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی — ز جان خود طلب، دیگر چه پرسی
بساز این کیمیاگر مردِ راهی — که جان را کیمیائیست از الهی
ورای این ترا اسرار گفتن — روا نبوَد مگر بردار گفتن
ورای این مقاماتی دگر هست — ندانم تا کسی را زان خبر هست
بخود رفتن بدان راهی ندارم — که جز دستوری آهی ندارم
بشرح آن اگر اِذن آید آواز — بگویم ورنه اندر پرده بِه راز