الهی نامه › بخش پایانی › (۲) گفتار مرد خدای پرست
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفتهست روزی حق پرستی — که او را بود در اسرار دستی
که هر چیزی که هست و بایدت نیز — ازان چیزت فراغت بِه ازان چیز
ترا چیزی که در هر دو جهانست — به از بودش بسی نابود آنست
اگر هر دو جهان دار السلامست — تماشا گاه جانم این تمامست
چو جان پاکِ من فردوس باشد — مرا صد مشتری در قوس باشد
بهشتی این چنین و همدمی نه — دلی پر سرِّ عشق و محرمی نه
چو هر همدم که میبینم حجابست — مرا پس هر دمی همدم کتابست
چو کس را مینبینم همدم خویش — در آنجا می فرو گویم غم خویش
مرا درمغزِ دل دردیست تنها — کزو میزاید این چندین سخنها
اگر کم گویم و گر بیش گویم — چه میجویم کسی، با خویش گویم
برآوردم بگرد عالمی دست — نداد از هیچ نوعم همدمی دست
وگر داد ودهد یک همدمم داد — نداد اوداد لیکن هم دمم داد
ز چندین آدمی درهیچ جائی — نمیبینم سر موئی وفائی
چو در من نیز یک ذرّه وفا نیست — ز غیری این وفا جُستن رو انیست
چو من محرم نَیَم خود را زمانی — کِه باشد محرم من در جهانی
ز همراهان دین مردی ندیدم — زاخوان صفا گردی ندیدم
بسی رفتم هم آنجا ام که بودم — نمیدانم کزین رفتن چه سودم
دلا چون هم نشینانت برفتند — رفیقان و قرینانت برفتند
تو تا کَی باد پیمائی ز سودا — برَو تا کَی کنی امروز و فردا
بخوردی همچو بیکاران جهانی — غم کارت نمیبینم زمانی
اگرچه صبحدم را هم دمی هست — ولی صادق نداد آن همدمش دست
بکن کاری که وقت امروز داری — برافروز آتشی چون سوز داری
همه خفتند چه مست و چه هشیار — تو کَی خواهی شدن از خواب بیدار
ترا تا چند ازین باریک گفتن — که میباید ترا با ریگ رُفتن
چو ابرهیم گفتار آمدی تو — چرا نمرود رفتار آمدی تو
چو نتوانی که مرد کار میری — زهی حسرت اگر مُردار میری
به گرد قال آخر چند گردی — قدم در حال نِه گر شیر مردی
دل تو گر ز قال آرام گیرد — کجا از حالِ مردان نام گیرد
چو قشری بیش نیست این قال آخر — طلب کن همچومردان حال آخر
چو تو عمر عزیز خود بیکبار — همه در گفت کردی،کی کنی کار
بُت تو شعر میبینم همیشه — ترا جز بت پرستی نیست پیشه