☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش پایانی › (۳) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بپرسید از اویس آن پاک جانی — که می‌گویند سی سال آن فلانی

فرو بُرده‌ست گوری خویشتن را — فرو آویخته آنجا کفن را

نشسته بر سر آن گور پیوست — ز گریه می‌ندارد یک زمان دست

به روز آرام و شب خوابش نمانده‌ست — به چشمِ اشک ریز آبش نمانده‌ست

به خوف و ترس او در روزگاری — نیفتاده‌ست هرگز ترسگاری

تو او را دیده‌ای ای پاک گوهر؟ — ورا گفتا مرا آن جایگه بَر

چو رفت آن جایگه او را چنان دید — ز بیم تیغِ مرگش بیم جان دید

به زاری و نزاری چون خیالی — تنی لاغر به مانند هلالی

ز هر چشمش چو سیلی خون روانه — دلی پر تف زبانی چون زبانه

کفن در پیش و گوری کنده در بر — به شکل مرده‌ای بنشسته بر سر

اُوَیسش گفت ای نامحرم راز — بدین گور و کفن ماندی ز حق باز

خیال خویشتن را می‌پرستی — همه گور و کفن را می‌پرستی

ترا گور و کفن مشغول کرده — بسی سالت ز حق معزول کرده

ترا سی سال بُت گور و کفن بود — که در راه خدایت راه زن بود

چو آن آفت بدید آن مرد در خویش — برآمد جان از آن دل داده درویش

چو از سرّ حقیقت کور افتاد — بزد یک نعره و در گور افتاد

چو مرغی بر پرید از دامِ هستی — بمُرد و باز رست از بت پرستی

چنین کس را که زهدی بی‌حسابست — چو از گور و کفن چندین حجابست

حجاب تو ز شعر افتاد آغاز — که مانی تو بدین بت از خدا باز

بسی بت بود گوناگون شکستم — کنون در پیش شعرم بت پرستم

هزاران بندِ چوبین برفکندم — کنون از بندِ زرّینست بندم

بپرّم گر به تَرک بند گیرم — وگرنه سرنگون در بند میرم

به بُت چون از خدا می باز گردم — چگونه با خدا همراز گردم

بلائی که‌آن مرا در گردن آمد — یقین دانم که آن هم از من آمد

سخن چندین که بر تو خواند عطّار — اگر بر خویش خواندی هیچ یک بار

به قدر از چرخِ هفتم درگذشتی — ز خیل قدسیان برتر گذشتی

زهی قصّه که از شومیِ گفتار — سگی برهد، شود مردم گرفتار

دلا چون نیست منزلگاهت اینجا — نگونساریست آب و جاهت اینجا

سر از آبی و جاهی برمیاور — فرو بر خون و آهی برمیاور

زبان بودی بسی اکنون چو مردان — ز سر تا پای خود را گوش گردان

بسا آفت که گویا از زبان یافت — چو صامت بود زر عزّت از آن یافت

قلم را سر زدن دایم از آنست — که او را در دهانی دو زبانست

ترازو چون زبان بیرون زد از کام — به یک یک جَو حسابش کرد ایّام

ز هر عضو تو فردا روزِ محشر — زبانت بند خواهد کرد داور

از آن سوسن به آزادی رسیده‌ست — که او با ده زبان گنگی گزیده‌ست

چو خواهی گشت همچون کوه خاموش — کفی بر لب چو دریائی مزن جوش

← Önceki 319 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı