☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش پایانی › (۴) حکایت وفات اسکندر رومی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون — حکیمی گفت ای شاه همایون

چو زیر خاک می‌گشتی چنین گم — چرا می‌کردی آن چندان تنّعم

دریغا و دریغا روزگارم — که دایم جز دریغا نیست کارم

چو نقد روزگار خود بدیدم — امید از خویشتن کلّی بریدم

همه در خون جان خویش بودم — که تا بودم زیان خویش بودم

بامّید بهی تا کِم خبر بود — همه عمرم بسر شد ور بتر بود

جهان چون صحّتم بستد مرض داد — جوانی برد و پیری در عوض داد

چو من هم نیستم از جسم و جانی — نخواهم من که من باشم زمانی

بجز مردن مرا روئی نماندست — ازان کم زندگی موئی نماندست

اگرچه از فنا موئی ندیدم — بجز فانی شدن روئی ندیدم

مرا گه ماتمست و گاه عیدست — که گاهم وعده و گاهی وعیدست

دلی بود از همه مُلک جهانم — همه خون گشت ودیگر می‌ندانم

زهی اندوهِ گوناگون که دلراست — زهی این آتش و این خون که دلراست

فرو رفتن بدین دریا یقینست — ولی تا چون برآیم، بیمِ اینست

چرا از مرگ دل پُر پیچ دارم — چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم؟

همه عمرم درافسانه بسر شد — کِه خواهد از پی عمری دگر شد؟

تهی دستم که کارم پُر خَلَل ماند — ز حیرت پای جانم در وَحَل ماند

چو قوم موسی ام در تیه مانده — هم از تعطیل در تشبیه مانده

همی نه خوانده‌ام نه رانده‌ام من — میان کفر و ایمان مانده‌ام من

کنون در گوشهٔ حیران نشستم — ستون کردم بزیر روی دستم

گرت اندوه می‌باید جهانی — ننزدیک دلم بنشین زمانی

که چندانی غم و اندوه دارم — که گوئی بر دلی صد کوه دارم

مرا در دست هر ساعت هزاران — که بر دل درد می‌بارد چو باران

گل عمر عزیزم بر سر خار — به پایان بُردم و من بر سر کار

چو نتوان داد شرح سرگذشتم — نَفَس با کام بُردم گنگ گشتم

چه گویم کانچه گفتم هست گفته — کرا گویم، خلایق جمله خفته

زبان علم می‌جوشد چو خورشید — زبان معرفت گنگست جاوید

چو مستی حیرت خود باز گفتم — چو مشتی خاک زیر خاک خفتم

مرا گوئی مگو! دیگر نگویم — چه سازم من بسوزم گر نگویم

ز من دایم سخن پرسید آخر — ز سوز من نمی‌ترسید آخر؟

عزیزا با تو گفتم ماجرائی — مدار آخر دریغ ازمن دعائی

گر از تو یک دعائی پاک آید — مرا صد نور ازان درخاک آید

کسی را چون بچیزی دست نرسد — وگر گه گه رسد پیوست نرسد

همان بهتر که بی روی و ریائی — سحرگاهان بسازد با دعائی

کنون از اهل دل درخلوة خاص — دعای خویش می‌خواهم باخلاص

غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست — که کار بی‌غرض جز از خدا نیست

عزیزا با تو گفتم حالِ مردان — تو گر مردی فراموشم مگردان

ترا گر ذرّهٔ زین راز روزیست — همه ساز تودایم سینه سوزیست

اگر ماتم زده باشی درین کار — ترا نوحه گری باشد سزاوار

ولی تو خود ز رعنائی چنانی — که نوحه بشنوی بازیچه دانی

چو نوحه لایق آزادگانست — که نوحه کار کار افتادگانست

اگر تو عاشقی گم کرده یاری — تو آن سرگشتهٔ افتاده کاری

چو می‌جوئی نشان از بی‌نشان باز — ازین جستن نه اِستی یک زمان باز

چو چیزی گم نکردی ای عجب تو — چه می‌جوئی تو با چندین طلب تو

← Önceki 320 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı