الهی نامه › بخش پایانی › (۹) حکایت شبلی با ابلیس در عرفات
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر شبلی امام عالمافروز — گذر میکرد در عرفات یک روز
فتادش چشم بر ابلیس ناگاه — بدو گفتا که ای ملعونِ درگاه
چو نه اسلام داری ونه طاعت — چرا گردی میان این جماعت؟
بگو چون شد ازین تاریک روزت؟ — امیدی میبوَد از حق هنوزت؟
چو بشنید این سخن ابلیس پُر غم — زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم
چو حق را صدهزاران سال جاوید — پرستیدم میان خوف و امید
ملایک را به حضرت ره نمودم — بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم
دلی پر داشتم از عزّت او — مُقِر بودم به وحدانّیت او
اگر بی علّتی با این همه کار — براند از درگه خویشم بهیکبار
که کس زَهره نداشت از خلق درگاه — که گوید: از چه رد کردیش ناگاه؟
اگر بی علّتی بپذیردم باز — عجب نبوَد که نتوان داد آواز
چو بیعلّت شدستم راندهٔ او — شَوَم بیعلتی هم خواندهٔ او
چو در کار خدا چون و چرا نیست — امید از حق بریدن هم روا نیست
چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز — عجب نبوَد که لطفش خواندم باز
نمیدانم نمیدانم الهی — تو دانی و تو دانی تا چه خواهی
یکی را خواندهای با صد نوازش — یکی را راندهای با صد گدازش
نه زین یک طاعتی نه زان گناهی — به سرّ تو کسی را نیست راهی
به حقّ آنکه تو کس را نمانی — که آن ساعت که تو کس را نمانی
ز جُرم و ناکسی من گذر کن — به فضلت در من ناکس نظر کن
مکُش در پای پیل قهر زارم — که من خود طاقت موری ندارم
مرا چون پهلوی یک مور نبوَد — به پیش پیل قهرت زور نبوَد
من غم کُشته را دلشاد گردان — مکُش وین گردنم آزاد گردان
اگر کردم بدی با خویش کردم — نه از فضل تو من بد بیش کردم
اگر نیک و اگر بد کردهام من — تو میدانی که با خود کردهام من
چو از نیک و بد ما بینیازی — ز هر دو بگذری کارم بسازی
اگرچه بستهٔ نیک و بدم لیک — نمیگویم ز نیک و بد بد و نیک
چو بی علّت بسی دولت دهی تو — کنون هم نیز بی علت دهی تو
چو بی علت عطا دادی وجودم — همی بی علتی کن غرق جودم
چو نیست از رنجِ من آسایش تو — که علت نیست در بخشایش تو
مَدَر از کردهٔ من پردهٔ من — خطی درکش بهگِرد کردهٔ من
نه آن کافر که او دیندار گردد — در اوّل روز مرد کار گردد؟
ز چندین ساله کفرش از شهادت — دهد غُسل دلش عین سعادت
خدایا گرچه در خون آمدم من — همان انگار کهاکنون آمدم من
چو آن کافر پشیمانیم انگار — همی چون نو مسلمانیم انگار