☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش پایانی › (۱۰) حکایت بایزید و زنّار بستن او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام — بیاران گفت کای قوم نکوکام

یکی زنّار آریدم هم اکنون — که تا بر بندد این مسکینِ مجنون

خروشی از میان قوم برخاست — که از زنّار ناید کار تو راست

چگونه باشد ای سلطان اسرار — میان بایزید آنگاه و زنّار

دگر ره خواست زنّاری ز اصحاب — نمی‌آورد کس آن کار را تاب

بآخر کرد شیخ الحاح بسیار — نمی‌دانست کس درمانِ آن کار

همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر — شقاوة خواستست آنرا چه تدبیر

یکی زنّار آوردند اصحاب — که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب

پس آنگه روی را در خاک مالید — بسوز جان و درد دل بنالید

بسی افشاند خون ازچشمِ خونبار — وزان پس از میان ببرید زنّار

زبان بگشاد کای قیّومِ مطلق — بحقّ آنکه جاویدان توئی حق

که چون این دم بریدم بند زنّار — همان هفتاد ساله گبرم انگار

نه گبری کو درین دم باز گردد — بیک فضل تو صاحب راز گردد؟

من آن گبرم که این دم بازگشتم — چه گر دیر آمدم هم باز گشتم

بگفت این و شهادة تازه کرد او — بسی زاری بی اندازه کرد او

اگرچه راه افزون آمدم من — همان انگار کاکنون آمدم من

چو میدانی که من هیچم الهی — ز هیچی این همه پس می چه خواهی

چه دارم، درد بی اندازه دارم — ز مال و ملک قلبی تازه دارم

چو دل دارم خرابی و کبابی — چه می‌خواهی خراجی از خرابی

اگر توعجز می‌خواهی بسی هست — ندانم تا چو من عاجز کسی هست

غمم جز تو دگر کس می‌نداند — تو می‌دانی اگرکس می‌نداند

چه می‌گویم چو دانم ناظری تو — چه می‌جویم چو دانم حاضری تو

تو خود بخشی اگر جویم وگرنه — تو خود دانی اگر گویم وگرنه

همه بی سر تنیم افتاده در بند — چه برخیزد ازین بی سر تنی چند؟

چو از خلقت نه سود ونه زیانست — همه رحمت برای عاصیانست

← Önceki 326 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı