☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › روایت دیگر دیباچۀ الهی‏نامه › ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخه‌های دیگر (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بنام آنک ملکش بی زوالست — بوصفش نطق صاحب عقل لالست

مفرّح نامهٔ جانهاست نامش — سر فهرست دیوانهاست نامش

ز نامش پُر شکر شد کام جانها — زیادش پر گهر تیغ زبانها

اگر بی یادِ او بوئیست رَنگیست — وگر بی نام او نامیست ننگیست

خداوندی که چندانی که هستیست — همه در جنب ذاتش عین پستیست

چو ذاتش برترست از هرچه دانیم — چگونه شرح آن کردن توانیم

بدست صنع گوی مرکز خاک — فکنده درخم چوگان افلاک

چو عقل هیچ کس بالای او نیست — کسی دانندهٔ آلای او نیست

همه نفی جهان اثباتش آمد — همه عالم دلیل ذاتش آمد

صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست — چو نیکو بنگری خود جمله ذاتست

وجود جمله ظلّ حضرت اوست — همه آثار صنع قدرت اوست

نکوگوئی نکو گفته‌ست در ذات — که التوحید اِسقاطُ الاضافات

زهی رتبت که ازمه تا بماهی — بود پیشش چو موئی از سیاهی

زهی عزّت که چندان بی نیازیست — که چندین عقل و جان آنجا ببازیست

زهی حشمت که گر در جان درآید — ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید

زهی وحدت که موئی در نگنجد — در آن وحدت جهان موئی نسنجد

زهی رحمت که گر یک ذرّه ابلیس — بیابد گوی برباید ز ادریس

زهی غیرت که گر بر عالم افتد — بیک ساعت دو عالم برهم افتد

زهی هیبت که گر یک ذرّه خورشید — نیابد گم شود در سایه جاوید

زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه — نیابد کس ورای اوبدان راه

زهی ملکت که واجب گشت لابد — که نه نقصان یذیرد نه تزاید

زهی قوّت که گرخواهد بیک دم — زمین چون موم گرداند فلک هم

زهی شربت که در خون می‌زند جان — بامید سَقاکُم رَبُّکُم خوان

زهی ساحت که گر عالم نبودی — سر موئی از آنجا کم نبودی

زهی غایت که چشم عقل و ادراک — بماند از بُعدِ آن افکنده بر خاک

زهی مهلت که چون هنگام آید — بموئی عالمی دردام آید

زهی شدّت بحجّت برگرفتن — نه برگ خامشی نه روی گفتن

زهی عزلت که چندانی زن و مرد — دویدند و ندیدند از رهش گرد

زهی غفلت که ما را کرد زنجیر — وگرنه نیست ازما هیچ تقصیر

زهی طاقت که گر ما زین امانت — برون آئیم ناکرده خیانت

زهی حسرت که خواهد بود ما را — ولی حسرت ندارد سود ما را

جهان عشق را پای و سری نیست — بجز خون دل او را رهبری نیست

کسی عاشق بوَد کز پای تا فرق — چوگل در خون شود اوّل قدم غرق

خداوندا بسی بیهوده گفتم — فراوان بوده و نابوده گفتم

اگرچه جُرمِ عاصی صد جهانست — ولی یک ذرّه فضلت بیش ازانست

چو ما را نیست جز تقصیر طاعت — چه وزن آریم؟ مشتی کم بضاعت

کنون چون اوفتاد این کار ما را — خداوندا بما مگذار ما را

مبرا از کم و چون و چرائی — ورای عالم و خلقی ورائی

خدایا رحمتت در یای عام است — از آنجا قطرهٔ ما را تمام است

اگر آلایش خلق گنه کار — در آن دریا فرو شوئی بیکبار

نگردد تیره آن دریا زمانی — ولی روشن شود کارِ جهانی

چه کم گردد ازان دریای رحمت — که یک قطره کنی بر خلق قسمت

خوشا هائی ز حق و ز بنده هوئی — میان بنده و حق های و هوئی

نداری در همه عالم کسی تو — چرا بر خود نمی‌گرئی بسی تو

اگر صد آشنا درخانه داری — چو مُردی آن همه بیگانه داری

بآسانیت این اندوه ندهند — بدست کاه برگی کوه ندهند

گرت یک ذرّه این اندوه باید — صفای بحر و صبر کوه باید

اگر پیش از اجل یک دم بمیری — در آن یک دم همه عالم بگیری

اگر آگه شوی ای مردِ مهجور — که ازنزد کِه ماندی این چنین دور

ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو — سر تشویش بر زانو نهی تو

اگر شایستهٔ راه خدا را — بکلی میل کش چشم هوا را

چو نابینا شود چشم هوایت — بحق بینا شود چشم هُدایت

تحیّر را نهایت نیست پیدا — که یابد باز یک سوزن ز دریا

جهان را چون رباطی با دو در دان — که چون زین در درآئی بگذری زان

توغافل خفته وز هیچت خبر نه — بخواهی مُرد اگر خواهی وگرنه

ترا گر خود گدائی ور شهنشاه — سه گز کرباس و ده خشتست همراه

بسی کردست گردون شعله کاری — نخواهد بود کس را رستگاری

زهر چیزی که داری کام و ناکام — جدا می‌بایدت گشتن سرانجام

وگر ملکت ز ماهی تا بماهست — سرانجامت بدین دروازه راهست

وگر اسکندری، دنیای فانیت — کند روزی کفن اسکندرانیت

← Önceki 331 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı