الهی نامه › روایت دیگر دیباچۀ الهینامه › ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخههای دیگر (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بنام آنک ملکش بی زوالست — بوصفش نطق صاحب عقل لالست
مفرّح نامهٔ جانهاست نامش — سر فهرست دیوانهاست نامش
ز نامش پُر شکر شد کام جانها — زیادش پر گهر تیغ زبانها
اگر بی یادِ او بوئیست رَنگیست — وگر بی نام او نامیست ننگیست
خداوندی که چندانی که هستیست — همه در جنب ذاتش عین پستیست
چو ذاتش برترست از هرچه دانیم — چگونه شرح آن کردن توانیم
بدست صنع گوی مرکز خاک — فکنده درخم چوگان افلاک
چو عقل هیچ کس بالای او نیست — کسی دانندهٔ آلای او نیست
همه نفی جهان اثباتش آمد — همه عالم دلیل ذاتش آمد
صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست — چو نیکو بنگری خود جمله ذاتست
وجود جمله ظلّ حضرت اوست — همه آثار صنع قدرت اوست
نکوگوئی نکو گفتهست در ذات — که التوحید اِسقاطُ الاضافات
زهی رتبت که ازمه تا بماهی — بود پیشش چو موئی از سیاهی
زهی عزّت که چندان بی نیازیست — که چندین عقل و جان آنجا ببازیست
زهی حشمت که گر در جان درآید — ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید
زهی وحدت که موئی در نگنجد — در آن وحدت جهان موئی نسنجد
زهی رحمت که گر یک ذرّه ابلیس — بیابد گوی برباید ز ادریس
زهی غیرت که گر بر عالم افتد — بیک ساعت دو عالم برهم افتد
زهی هیبت که گر یک ذرّه خورشید — نیابد گم شود در سایه جاوید
زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه — نیابد کس ورای اوبدان راه
زهی ملکت که واجب گشت لابد — که نه نقصان یذیرد نه تزاید
زهی قوّت که گرخواهد بیک دم — زمین چون موم گرداند فلک هم
زهی شربت که در خون میزند جان — بامید سَقاکُم رَبُّکُم خوان
زهی ساحت که گر عالم نبودی — سر موئی از آنجا کم نبودی
زهی غایت که چشم عقل و ادراک — بماند از بُعدِ آن افکنده بر خاک
زهی مهلت که چون هنگام آید — بموئی عالمی دردام آید
زهی شدّت بحجّت برگرفتن — نه برگ خامشی نه روی گفتن
زهی عزلت که چندانی زن و مرد — دویدند و ندیدند از رهش گرد
زهی غفلت که ما را کرد زنجیر — وگرنه نیست ازما هیچ تقصیر
زهی طاقت که گر ما زین امانت — برون آئیم ناکرده خیانت
زهی حسرت که خواهد بود ما را — ولی حسرت ندارد سود ما را
جهان عشق را پای و سری نیست — بجز خون دل او را رهبری نیست
کسی عاشق بوَد کز پای تا فرق — چوگل در خون شود اوّل قدم غرق
خداوندا بسی بیهوده گفتم — فراوان بوده و نابوده گفتم
اگرچه جُرمِ عاصی صد جهانست — ولی یک ذرّه فضلت بیش ازانست
چو ما را نیست جز تقصیر طاعت — چه وزن آریم؟ مشتی کم بضاعت
کنون چون اوفتاد این کار ما را — خداوندا بما مگذار ما را
مبرا از کم و چون و چرائی — ورای عالم و خلقی ورائی
خدایا رحمتت در یای عام است — از آنجا قطرهٔ ما را تمام است
اگر آلایش خلق گنه کار — در آن دریا فرو شوئی بیکبار
نگردد تیره آن دریا زمانی — ولی روشن شود کارِ جهانی
چه کم گردد ازان دریای رحمت — که یک قطره کنی بر خلق قسمت
خوشا هائی ز حق و ز بنده هوئی — میان بنده و حق های و هوئی
نداری در همه عالم کسی تو — چرا بر خود نمیگرئی بسی تو
اگر صد آشنا درخانه داری — چو مُردی آن همه بیگانه داری
بآسانیت این اندوه ندهند — بدست کاه برگی کوه ندهند
گرت یک ذرّه این اندوه باید — صفای بحر و صبر کوه باید
اگر پیش از اجل یک دم بمیری — در آن یک دم همه عالم بگیری
اگر آگه شوی ای مردِ مهجور — که ازنزد کِه ماندی این چنین دور
ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو — سر تشویش بر زانو نهی تو
اگر شایستهٔ راه خدا را — بکلی میل کش چشم هوا را
چو نابینا شود چشم هوایت — بحق بینا شود چشم هُدایت
تحیّر را نهایت نیست پیدا — که یابد باز یک سوزن ز دریا
جهان را چون رباطی با دو در دان — که چون زین در درآئی بگذری زان
توغافل خفته وز هیچت خبر نه — بخواهی مُرد اگر خواهی وگرنه
ترا گر خود گدائی ور شهنشاه — سه گز کرباس و ده خشتست همراه
بسی کردست گردون شعله کاری — نخواهد بود کس را رستگاری
زهر چیزی که داری کام و ناکام — جدا میبایدت گشتن سرانجام
وگر ملکت ز ماهی تا بماهست — سرانجامت بدین دروازه راهست
وگر اسکندری، دنیای فانیت — کند روزی کفن اسکندرانیت