الهی نامه › روایت دیگر دیباچۀ الهینامه › ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخههای دیگر (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عزیزا بی تو گنجی پادشائی — برای خویشتن بنهاد جائی
اگر رایش بود بر دارد آن گنج — وگرنه همچنان بگذارد آن گنج
جهان بی وفا نوری ندارد — دمی بی ماتمی سوری ندارد
اگر سیمت ببخشد سنگ باشد — وگر عذریت خواهد لنگ باشد
وصالی بی فراقی قسمِ کس نیست — که گل بی خار و شکر بی مگس نیست
نمیدانم کسی را بی غمی من — که تادستی برو مالم دمی من
برَو تن در غم بار گران نه — بسی جان کَن چو جان خواهند جان ده
نمیبینم ترا آن مردی و زور — که بر گردون شوی نا رفته درگور
نه ششصد سال آدم ماند غمناک — ز بهر گندمی خون ریخت برخاک؟
چو او را گندمی بی صد بلا نیست — ترا هم لقمهٔ بی غم روا نیست
زیان آمد همه سود من و تو — فغان از زاد و از بود من و تو
جهانا کیست کز جَور تو شادست — همه جَور تو و دَور تو بادست
جهان چون نیست از کار تو غمناک — چرا بر سر کنی از دستِ او خاک
جهان چون تو بسی داماد دارد — بسی عید و عروسی یاددارد
مرا عمریست تادربندِ آنم — که تا با همدمی رمزی برانم
نمیبینم یکی هم دم موافق — فغان زین هم نشینان منافق
چو بهر خاک زادستی ز مادر — درین پستی چه سازی کاخ و منظر
چو جسمت سوده خواهد گشت در خاک — سر منظر چه افرازی بر افلاک
اگر آگندهٔ از سیم و زر گنج — نخواهی خورد یک دم آب بی رنج
غم خود خور که کس را ازتو غم نیست — چه میگویم ترا حقّا که هم نیست
اگرچه جای تو در زیر خاکست — ولیکن جان پاک از خاک پاکست
نه مسجود ملایک گوهر تست؟ — نه تاجی از خلافت بر سر تست؟
خلیفه زادهٔ گلخن رها کن — بگلشن شو گران جانی رها کن
بمصر اندر برای تست شاهی — تو چون یوسف چرا در قعر چاهی
ازان بر ملک خویشت نیست فرمان — که دیوت هست برجای سلیمان
تو شاهی هم در آخر هم در اوّل — ولی بیننده را چشمست احول
دو میبینی یکی را و دو صد صد — چه یک چه دو چه صد، جمله توئی خود
تو یک دل داری ای مسکین و صد بار — بیک دل چون توانی کرد صد کار
ترا اندوهِ نان و جامه تا کی — ترا از نام و ننگ عامه تا کی
نهادی بوالعجب داری تو در اصل — پلاسی کرده اندر اطلسی وصل
اگر هر دم حضوری را بکوشی — زواَسجدواَقتَرِب خلعت بپوشی
ز بس کاندیشهٔ بیهوده کردی — نهاد خویش را فرسوده کردی
الا ای خفته گر هستی خردمند — دربایست خود برخود فرو بند
زهی حرص دل فرزندِ آدم — زهی حیران و سرگردانِ عالم
الا ای از حریصی با دل کور — بماندی در حرص را مرگست مرهم
... — تو نامرده نگردد حرصِ تو کم
چه خواهی کرد چندین مال دنیا — چشیدی جامِ مالامالِ دنیا
متاع جملهٔ دنیا بیک جَو — نیرزد بالله اندر چشمِ رهرَو
همه چون کرکسان دربند مردار — ...
فغان زین مور طبعان سخن چین — چو موران جمله نه رهبر نه ره بین
فغان از حرص مشتی استخوان رند — همه سگ سیرتان موش پیوند
الا ای روز و شب غمخواره مانده — بدست حرص در بیچاره مانده
حریصی بر سرت کرده فساری — ترا حرصست و اشتر را مهاری
تو بر رزّاق ایمن باش آخر — صبوری وَرز و ساکن باش آخر
ز کافر او نگیرد رزقِ خود باز — کجا گیرد ز مرد پر خرد باز
مکن در وقت صبح ای دوست سستی — چو داری ایمنی و تن درستی
چو تو بیدار باشی صبحگاهی — بیابی هر چه آن ساعت بخواهی
هر آن خلعت کز آن درگاه پوشند — چو آید صبح گاه آنگاه پوشند
در روضه سحرگاهان گشایند — جمال او بمشتاقان نمایند
گرت باید در آن دم پادشائی — ز درگاه محمد کن گدائی