☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › روایت دیگر دیباچۀ الهی‏نامه › ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخه‌های دیگر (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

عزیزا بی تو گنجی پادشائی — برای خویشتن بنهاد جائی

اگر رایش بود بر دارد آن گنج — وگرنه همچنان بگذارد آن گنج

جهان بی وفا نوری ندارد — دمی بی ماتمی سوری ندارد

اگر سیمت ببخشد سنگ باشد — وگر عذریت خواهد لنگ باشد

وصالی بی فراقی قسمِ کس نیست — که گل بی خار و شکر بی مگس نیست

نمی‌دانم کسی را بی غمی من — که تادستی برو مالم دمی من

برَو تن در غم بار گران نه — بسی جان کَن چو جان خواهند جان ده

نمی‌بینم ترا آن مردی و زور — که بر گردون شوی نا رفته درگور

نه ششصد سال آدم ماند غمناک — ز بهر گندمی خون ریخت برخاک؟

چو او را گندمی بی صد بلا نیست — ترا هم لقمهٔ بی غم روا نیست

زیان آمد همه سود من و تو — فغان از زاد و از بود من و تو

جهانا کیست کز جَور تو شادست — همه جَور تو و دَور تو بادست

جهان چون نیست از کار تو غمناک — چرا بر سر کنی از دستِ او خاک

جهان چون تو بسی داماد دارد — بسی عید و عروسی یاددارد

مرا عمریست تادربندِ آنم — که تا با همدمی رمزی برانم

نمی‌بینم یکی هم دم موافق — فغان زین هم نشینان منافق

چو بهر خاک زادستی ز مادر — درین پستی چه سازی کاخ و منظر

چو جسمت سوده خواهد گشت در خاک — سر منظر چه افرازی بر افلاک

اگر آگندهٔ از سیم و زر گنج — نخواهی خورد یک دم آب بی رنج

غم خود خور که کس را ازتو غم نیست — چه می‌گویم ترا حقّا که هم نیست

اگرچه جای تو در زیر خاکست — ولیکن جان پاک از خاک پاکست

نه مسجود ملایک گوهر تست؟ — نه تاجی از خلافت بر سر تست؟

خلیفه زادهٔ گلخن رها کن — بگلشن شو گران جانی رها کن

بمصر اندر برای تست شاهی — تو چون یوسف چرا در قعر چاهی

ازان بر ملک خویشت نیست فرمان — که دیوت هست برجای سلیمان

تو شاهی هم در آخر هم در اوّل — ولی بیننده را چشمست احول

دو می‌بینی یکی را و دو صد صد — چه یک چه دو چه صد، جمله توئی خود

تو یک دل داری ای مسکین و صد بار — بیک دل چون توانی کرد صد کار

ترا اندوهِ نان و جامه تا کی — ترا از نام و ننگ عامه تا کی

نهادی بوالعجب داری تو در اصل — پلاسی کرده اندر اطلسی وصل

اگر هر دم حضوری را بکوشی — زواَسجدواَقتَرِب خلعت بپوشی

ز بس کاندیشهٔ بیهوده کردی — نهاد خویش را فرسوده کردی

الا ای خفته گر هستی خردمند — دربایست خود برخود فرو بند

زهی حرص دل فرزندِ آدم — زهی حیران و سرگردانِ عالم

الا ای از حریصی با دل کور — بماندی در حرص را مرگست مرهم

... — تو نامرده نگردد حرصِ تو کم

چه خواهی کرد چندین مال دنیا — چشیدی جامِ مالامالِ دنیا

متاع جملهٔ دنیا بیک جَو — نیرزد بالله اندر چشمِ رهرَو

همه چون کرکسان دربند مردار — ...

فغان زین مور طبعان سخن چین — چو موران جمله نه رهبر نه ره بین

فغان از حرص مشتی استخوان رند — همه سگ سیرتان موش پیوند

الا ای روز و شب غمخواره مانده — بدست حرص در بیچاره مانده

حریصی بر سرت کرده فساری — ترا حرصست و اشتر را مهاری

تو بر رزّاق ایمن باش آخر — صبوری وَرز و ساکن باش آخر

ز کافر او نگیرد رزقِ خود باز — کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

مکن در وقت صبح ای دوست سستی — چو داری ایمنی و تن درستی

چو تو بیدار باشی صبحگاهی — بیابی هر چه آن ساعت بخواهی

هر آن خلعت کز آن درگاه پوشند — چو آید صبح گاه آنگاه پوشند

در روضه سحرگاهان گشایند — جمال او بمشتاقان نمایند

گرت باید در آن دم پادشائی — ز درگاه محمد کن گدائی

← Önceki 332 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı