الهی نامه › روایت دیگر دیباچۀ الهینامه › در آغاز آلهی نامه (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آلهی، نامه را آغاز کردم — بنامت باب نامه باز کردم
زبان را در فصاحت راه دادم — دهان را در بلاغت برگشادم
توکّل بر خدا، تقصیر بر خویش — نهادم این نهایت نامه در پیش
دل حاضر بتحریرش سپردم — اگر خوش گوی کردم گوی بر دم
در گنج عبارت برگشادم — آلهی نامه نام این نهادم
آلهی، نامِ تو و نامهٔ تست — بلی جَفَّ القلَم در خامهٔ تست
بآغازش تو دادستی نهایت — بانجامش تو کن این را کفایت
رفیق خاطرم کن فضل و توفیق — میفکن خاطرم در فکر و تعویق
که تا آخر کنم این داستان را — باُنس جان نمایم اِنس و جان را
توئی هادیِ خلق جاودانی — نهان و آشکارا جمله دانی
بانجام آوری آغازِ رازم — که تا گردن کشم گردن فرازم
آلهی، فضلِ خود را یارِ ما کن — ز رحمت یک نظر درکارِ ما کن
که تا مطلوبِ جانم حاصل آید — مگر قولم قبول یک دل آید
اگر یک دل شود زین شعر خشنود — مراد جان برآید کامِ دل زود
سخن بر من، هدایت بر خداوند — خداوندا جدائی را بپیوند
بلطفت میکنم این را حوالت — نگه دارش خدایا از بطالت
پسند خویش کن این گفت و گو را — قبولم کن فزون ده رغبتم را
مهیّا کن مراد روح پیشم — کرامت کن عطیّتهای خویشم
مرا در وصفِ وحدت ترجمان ده — برّب خویش خاطر را نشان ده
نشان ده بی نشانا تا درآیم — بکام دل زبان را برگشایم
در الحان آورم طوطیِ جان را — شکر بخشم ز شعر خود بیان را
بشغل روح تو مشغول گردم — ز ننگ بحر و کان معزول گردم
همه جان گردم و تن را بمانم — روان را از دل و جان وا رهانم
ز سر تا پای کلّی نور گردم — اگر مشکم مگر کافور گردم
خدایا در زبان من صواب آر — دعای بندهٔ خود مستجاب آر
دل پر دُردیم را صاف گردان — بما بین شکر من لاف گردان (؟)
مرا در حضرت خود کامران دار — ز کج گفتن زبانم در امان دار
مرا توفیق ده تا حمد خوانم — صفات ذات تو بر لفظ رانم
ز درگاهت همین دارم امانی — مرا یا رب بدین مقصد رسانی
سخن انجام شد، آغازِ توحید — کنم از حمد و از تمجید و تخمید
بنالم همچو بلبل در بهاران — ببارانم ز ابر دیده باران
بجنبانم سلاسل جان و دل را — کنم روح و روانی آب و گل را
برآرم دستِ دعوت در مناجات — بزاری گویم ای قاضیِ حاجات
مرادر حمدِ خود صاحب قران کن — زبان من چو شعر من روان کن
روان کن کارِ من در کامرانی — زبان را ده برات ترجمانی
خدایا از حکایت خسته گردم — بساط انبساط اندر نوردم
دهان بگشایم اندر وصفِ ذاتت — کنم آغازِ اوصاف صفاتت
خداوندا عطاهای تو عام است — عنایتهای عامّت بر دوام است
ز مشتی خاک ما را آفریدی — کُلی بر کلِّ کَونم بر گزیدی
بگفت خیر امّت سر فرازیم — ازان برجامهٔ طوعت طرازیم
بدین تشریف و خلعت شهریاریم — بکَرَّمنا کبیر و کامگاریم
خداوندا توئی دانا و داور — صفات ذات تست الله اکبر
منزّه از زن و از خویش و فرزند — مبّرا از شریک و مثل و مانند
قدیم بی ولد، قیّوم بی خویش — تولّای توانگر، فخرِ درویش
ز دودی آسمان را آفریدی — ز خاکی کُلِّ انسان آفریدی
سما را بی ستون بنیاد دادی — ترابی بر سرابی تو نهادی
ز بادی عیسی مریم تو کردی — زناری دشمن آدم تو کردی
ز کاف و نون تو کردی کَون کَون را — جهان و جان تودادی اِنس و جان را
مسالک هوش و مستی از تو دارند — ممالک مِلک هستی از تو دارند
خلایق جمله ازجام تو مستند — همه مأمور فرمان الستند
ترا میزیبد الحق پادشاهی — که پیدا آوری ماهی ز ماهی
توئی رزّاق هر پیدا و پنهان — توئی خلّاق هر دانا و نادان
وَمَا مِن دابّةٍ منشورِ شاهیست — اَلَم تَعلَم نفاد پادشاهیت
توبودی و نبُد جنّات و نیران — توبودی و نبود ایوان و کیوان
تو بودی ونبود افلاک و کَونَین — تو بودی و نبود این قاب قوسین
توئی باقی و فانی هرچه هستند — بتقدیرت نه بالا بل که پستند
توئی خلاق هر بالا و پستی — توئی پیدا و پنهان هرچه هستی
توئی گیرنده و میرنده مائیم — توئی سلطان و ما مشتی گدائیم
گنه کاریم اما مستمندیم — مسلمانیم ازان ره شهر بندیم
جهان زندان سرای مؤمنانست — ولی مال و منال مؤمن آنست