الهی نامه › بخش سوم › (۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت — که با روی نکو خُلق و هنر داشت
پدر کو را چنان پنداشته بود — حساب از وی بسی برداشته بود
به آخر مرد و جان آن پدر سوخت — چه میگویم جگر کو صد جگر سوخت
پدر بیخود پی تابوت میشد — که هم حیران و هم مبهوت میشد
چو خاک افشاند بسیار و فغان کرد — دلی پُر درد سر بر آسمان کرد
چنین گفت ای که پیوندت نبودست — تو معذوری که فرزندت نبودست
فراغت داری از درد من آنگه — که هستی از پس پرده منزّه
گر استغفار بی پایان ندیدی — حدیث کلبهٔ احزان شنیدی
پسر را چاه و زندانست آنجا — پدر را بیت الاحزانست اینجا
اگر همچون تو پیوندش نبودی — نبودی شک که مانندش نبودی
پسر را با پدر چل سال پیوست — چرا سعی بدو ندهد دمی دست
اگر خطّی بود آن جز خطا نیست — وگر حرفی بوَد آن هم روا نیست