الهی نامه › بخش سوم › (۵) حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار — بهم دیگر رسیدند آخر کار
پدر گفتش که ای چشم و چراغم — چو از گریه بپالودی دماغم
مرا در کلبهٔ احزان نشاندی — جهانی آتشم در جان فشاندی
بچندین گاه خوش دم درکشیدی — تو گوئی هرگزم روزی ندیدی
چرا کردی چنین بیدادی آخر — بمن یک نامه نفرستادی آخر
پدر در درد چندین گاه از تو — دلت میداد، بی آگاه از تو
بخادم گفت یوسف ای تناور — برو آن نامها نزد من آور
شد آن مرد و برفتن کرد آهنگ — هزاران نامه بیش آورد یکرنگ
نوشته جمله بسم الله بر سر — ولی چون برف آن باقی دیگر
پدر را گفت ای شمع بهشتم — من این جمله بسوی تو نوشتم
ز شرح حال و احوال سلامت — چو من بنوشتمی جمله تمامت
بجز نام خدا بالای نامه — نماندی خط ز سر تا پای نامه
همه نامه برنگ برف گشتی — که بی خط ماندی و بی حرف گشتی
رسیدی جبرئیل آنگه ز جبّار — که نفرستی بدو یک نامه زنهار
که گر نامه فرستی سوی آن پیر — شود خط چو قیر نامه چون شیر
کنون عذر من مشتاق این بود — که نامه نافرستادن چنین بود
اگرچه خواستم من حق نمیخواست — ازان کاری بدست من نشد راست
اگر مهر پسر حاصل کنی تو — چگر خوردن بسی در دل کنی تو
پسر گرچه چو یوسف خوب باشد — ترا غم خوردن یعقوب باشد
که خواهد یافت فرزندی چو یوسف — بسی یعقوب خورد از وی تأسف
پدر هرگز نباشد همچو یعقوب — بسی خون خورد بی آن یوسف خوب
اگر هستی پسر جانت پدر سوخت — وگر هستی پدر چشمت پسر دوخت
ترا حجّت درین کُنه ولایت — تمامست ای پسر این یک حکایت