☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش سوم › (۵) حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار — بهم دیگر رسیدند آخر کار

پدر گفتش که ای چشم و چراغم — چو از گریه بپالودی دماغم

مرا در کلبهٔ احزان نشاندی — جهانی آتشم در جان فشاندی

بچندین گاه خوش دم درکشیدی — تو گوئی هرگزم روزی ندیدی

چرا کردی چنین بیدادی آخر — بمن یک نامه نفرستادی آخر

پدر در درد چندین گاه از تو — دلت می‌داد، بی آگاه از تو

بخادم گفت یوسف ای تناور — برو آن نامها نزد من آور

شد آن مرد و برفتن کرد آهنگ — هزاران نامه بیش آورد یکرنگ

نوشته جمله بسم الله بر سر — ولی چون برف آن باقی دیگر

پدر را گفت ای شمع بهشتم — من این جمله بسوی تو نوشتم

ز شرح حال و احوال سلامت — چو من بنوشتمی جمله تمامت

بجز نام خدا بالای نامه — نماندی خط ز سر تا پای نامه

همه نامه برنگ برف گشتی — که بی خط ماندی و بی حرف گشتی

رسیدی جبرئیل آنگه ز جبّار — که نفرستی بدو یک نامه زنهار

که گر نامه فرستی سوی آن پیر — شود خط چو قیر نامه چون شیر

کنون عذر من مشتاق این بود — که نامه نافرستادن چنین بود

اگرچه خواستم من حق نمی‌خواست — ازان کاری بدست من نشد راست

اگر مهر پسر حاصل کنی تو — چگر خوردن بسی در دل کنی تو

پسر گرچه چو یوسف خوب باشد — ترا غم خوردن یعقوب باشد

که خواهد یافت فرزندی چو یوسف — بسی یعقوب خورد از وی تأسف

پدر هرگز نباشد همچو یعقوب — بسی خون خورد بی آن یوسف خوب

اگر هستی پسر جانت پدر سوخت — وگر هستی پدر چشمت پسر دوخت

ترا حجّت درین کُنه ولایت — تمامست ای پسر این یک حکایت

← Önceki 37 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı