الهی نامه › بخش سوم › (۶) حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چو پیش یوسف آمد ابن یامین — نشاندش هم نفس بر تخت زرّین
نشسته بود یوسف در نقابی — که نتوانی نهفتن آفتابی
چه میدانست هرگز ابن یامین — که دارد در بر خود جان شیرین
گمان برد او که سلطان عزیزست — چه میدانست کو جان عزیزست
اگر او در عزیزی جان نبودی — عزیز مصر جاویدان نبودی
چه گر یوسف نشاندش در بر خویش — ز حرمت بر نیاورد او سر خویش
سخنها گفت یوسف خوب آنجا — خبر پرسید از یعقوب آنجا
یکی نامه بزیر پرده در داد — ز سوز جان یعقوبش خبر داد
چو یوسف نامه بستد نام زد شد — وز آنجا پیش فرزندان خود شد
چه گویم نامه بگشادند آخر — بسی بر چشم بنهادند آخر
دران جمع اوفتاد از شوق جوشی — برآمد از میان بانگ و خروشی
بسی خونابهٔ حسرت فشاندند — وزان حسرت بصد حیرت بماندند
بآخر یوسف آنجا باز آمد — بتخت خود بصد اعزاز آمد
زمانی بود و خلقی در رسیدند — میان صُفّه خوانی برکشیدند
چنین فرمود یوسف شاه محبوب — که جمع آیند فرزندان یعقوب
ولی هر یک یکی را برگزینند — بیک خوان دو برادر در نشینند
چنان کو گفت بنشستند با هم — نشاندند ابن یامین را بماتم
چو تنها ماند آنجا ابن یامین — ز یوسف یادش آمد گشت غمگین
بسی بگریست از اندوه یوسف — بسی خورد از فراق او تأسّف
ازو پرسید یوسف شاه احرار — که ای کودک چرا گرئی چنین زار
چنین گفت او که چون تنها بماندم — ازین اندوه خون باید فشاندم
که بودست ای عزیزم یک برادر — من و او هم پدر بودیم و مادر
کنون او گُم شدست از دیرگاهی — بسوی او کسی را نیست راهی
اگر او نیز با این خسته بودی — بخوان با من بهم بنشسته بودی
بگفت این و یکی خوان داشت در پیش — همه پر آب کرد از دیدهٔ خویش
نچندانی گریست از اشک دیده — که هرگز دیده بود آن اشک دیده
چو یوسف آنچنان گریان بدیدش — چو جان خود دلی بریان بدیدش
بدو گفتا که مگری ای جوان تو — مرا چون یوسفی گیر این زمان تو
که تا هم کاسه باشم من عزیزت — ز من هم کاسهٔ بهتر چه چیزت
زبان بگشاد خوانسالار آنگاه — که این کاسه پر اشک اوست ای شاه
بگو کین اشک خونین چون خوری تو — روا داری که نان با خون خوری تو
چنین گفت آنگهی یوسف که خاموش — که خون من ازین غم میزند جوش
دلم گوئی ازین خون قوت جان یافت — چنین خونی بخون خوردن توان یافت
یتیمست او و جان میپرورم من — اگر خونی یتیمی میخورم من
چنین گفتند فرزندان یعقوب — که خُردست او اگرچه هست محبوب
نداند هیچ آداب ملوک او — بخدمت چون کند زیبا سلوک او
ازان ترسیم ما و جای آنست — که خردی پیش شاه خرده دانست
چنین آمد جواب از یوسف خوب — که شایسته بود فرزند یعقوب
کسی کو را پدر یعقوب باشد — ازو هرچیز کآید خوب باشد
پس آنگه گفت هان ای ابن یامین — چرا زردست روی تو بگو هین
چنین گفت او که یوسف در فراقم — بکشت وزرد کرد از اشتیاقم
بدو گفتا که گر شد زرد رویت — پشولیده چرا شد مشک مویت
چنین گفت او که چون مادر ندارم — پشولیدست موی و روزگارم
پس آگه گفت چون دیدی پدر را — که میگویند گُم کرد او پسر را
چنین گفت او که نابینا بماندست — چو یوسف نیست او تنها بماندست
جهانی آتشش بر جان نشسته — میان کلبهٔ احزان نشسته
ز بس کز دیده او خوناب رانده — ز خون و آب در گرداب مانده
چو از یوسف فرا اندیش گیرد — دران ساعت مرا در پیش گیرد
چگویم من که آن ساعت بزاری — چگونه گرید او از بیقراری
اگر حاضر بود آن روز سنگی — شود در حال خونی بی درنگی
چو از یعقوب یوسف را خبر شد — بیکره برقعش از اشک تر شد
نهان میکرد آن اشک از تأسف — که آمد پیگ حضرت پیش یوسف
که رخ بنمای چندش رنجه داری — که شیرین گوئی و سر پنجه داری
چو از اشک آن نقاب او بر آغشت — ز روی خود نقاب آخر فرو هشت
چو القصّه بدیدش ابن یامین — جدا شد زو تو گفتی جان شیرین
چو دریائی دلش در جوش افتاد — بزد یک نعره و بیهوش افتاد
بصد حیلة چو باهوش آمد آنگاه — ازو پرسید یوسف کای نکو خواه
چه افتادت که بیهوش اوفتادی — بیفسردی و در جوش اوفتادی
چنین گفت او ندانم تو چه چیزی — که گوئی یوسفی گرچه غریزی
بجای یوسفت بگزیدهام من — تو گوئی پیش ازینت دیدهام من
به یوسف مانی از بهر خدا تو — اگر هستی چه رنجانی مرا تو
من بی کس ندارم این پر و بال — نمیدانم تو میدانی بگو حال
کسی کین قصّهام افسانه خواند — خرد او را ز خود بیگانه داند
ترا در پردهٔ جان آشنائیست — که با او پیش ازینت ماجرائیست
اگر بازش شناسی یک دمی تو — سبق بردی ز خلق عالمی تو
وگر با او دلی بیگانه داری — یقین طور مرا افسانه داری
دل تو گر ندارد آشنائی — نگیرد هیچ کارت روشنائی
کسی کز آشنائی بوی دارد — همو با قرب حضرت خوی دارد
چو او با حق بود حق نیز جاوید — ازان سایه ندارد دور خورشید