☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › آغاز کتاب › در نعت سید المرسلین صلی اللّه علیه و سلم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ثنائی گو بر ارباب بینش — سزای صدر وبدر آفرینش

محمد آنکه نور جسم و جانست — گزین و مهتر پیغامبرانست

حبیب خالق بیچون اکبر — درون جزو و کل او شاه و سرور

ز نورش ذرّهٔ خورشید و ماهست — همه ذرّات را پشت و پناهست

فلک یک خرقه پوش خانقاهش — بسر گردان شده در خاک راهش

تمامت انبیا را پیشوا اوست — حقیقت عاشقان را رهنما اوست

ز نور اوست اصل عرش و کرسی — چه کرّوبی چه روحانی چه قدسی

طُفیل اوست دنیا و آخرت هم — جهان از نور ذات اوست خرّم

شده در نور پاکش عقل و جان گم — ز عکس ذات او هر دو جهان گُم

حقیقت خاتم پیغمبرانست — ز نورش ذرّهٔ کون و مکانست

ز بود آفرینش اوست مقصود — ز لا در عین اِلّا اوست موجود

ز عکس ذات او دان آفرینش — حقیقت اوست نور عین بینش

هزار آدم طفیل اوست آنجا — بمانده سوی خیل اوست آنجا

طفیل خندهٔ او آفتابست — حقیقت ذّرهٔ او ماهتابست

مه از شرم رُخش هر مه گذارد — چو در راهش گذارد سر فرازد

ندیده چشم عالم همچو او باز — ازان آمد یقین شاه سرافراز

زهی مثل ترا نادیده عالم — نداده کس نشان از عهد آدم

چو تو شاهی بگرد کرّهٔ خاک — که آمد سایه بانت هفت افلاک

طفیل خاک پای تست دنیا — حقیقت را نه جای تست دنیا

توئی صاحب قران عین هستی — که بت با بتکده در هم شکستی

ازین سان دعوت کل کردهٔ تو — غم امت دمادم خوردهٔ تو

تمام انبیا این عز ندیدند — ز تو گفتند کل وز تو شنیدند

تو اصل جوهری در اصل فطرت — ترا دادست ایزد جاه و حرمت

ز ذات خویش دیده لامکانت — در آنجا بود کل عین العیانت

زدی دم از عیان لامکانی — یکی دیدی که گفتی مَن رَآنی

حقیقت واصل دو جهان تو باشی — همه جانند و جان جان تو باشی

خرد در راه تو طفلی بشیرست — ز حکم شرع تو زار و اسیرست

که دارد زهره تا گوید سخن باز — ز سرّ شرعت ای شاه سرافراز

در کلّی گشادستی به تحقیق — درین ره داد دادستی بتحقیق

زهی مهتر که شاه انبیائی — پناه اولیا و اصفیائی

چو جبریل آمد ای جان چاکر تو — شرف دارد ز نور گوهر تو

طریق مصطفی گیر و دگر نه — حقیقت را به جز او راهبر نه

حقیقت جان پاکش راه بین دان — دل پُر نور او بحر یقین دان

نباشد سایه را خورشید هرگز — ولی خورشید او دارد چنین عز

چو یک بین شد شب معراج در ذات — ازان بر سر نهادش تاج از ذات

دمادم کشف اسرارش عیان بود — برون از کَون جایش لامکان بود

بمعجز کرد ماه آسمان شق — نمود از ذاتِ بیچون سرّ مطلق

گهی در دست بد سنگش سخن گو — گهی زنهار از وی خواست آهو

گهی از سنگ نخلی کرد پیدا — که آن در حال بار آورد خرما

بوصف اندر نیاید معجزاتش — به شرح اندر نیاید وصف ذاتش

حقیقت گشت موسی امّت او — چو در توریت دیدش قربت او

اگر نه او بدی عالم نبودی — ملایک نامدی آدم نبودی

زمین و آسمان معدوم بودی — ز رحمت دوجهان محروم بودی

چو نور پاک اوست از پرتو ذات — نظر افکند سوی جمله ذرّات

ز نورش گشت پیدا کرسی و عرش — یقین هم لوح و جنّت نیز وهم فرش

طلب می‌کرد ذات خویش آن نور — چو شد مطلوب شد درجمله مشهور

زهی صاحب قِران دَورِ گردون — توئی نور دو عالم بی چه و چون

یقین دانم که مغز کایناتی — عیان اندر صفات نور ذاتی

جمالت پرتوی در عالم انداخت — خروشی در نهاد آدم انداخت

کسی کو با تو اینجا آشنا شد — در آخر بی شکی مرد خدا شد

توئی واصل زوصل جاودانی — ترا زیبد یقین صاحب قرانی

شب معراج دیدی حق عیان تو — رسیدی در خداوند جهان تو

← Önceki 4 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı