☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › آغاز کتاب › در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شبی آمد برش جبریل خرّم — که هان آگاه باش ای صدرِ عالم

ازین تاریکدان خیز و گذر کن — بدار الملک ربّانی سفر کن

بسوی لامکان امشب قدم زن — بگیر آن حلقه را و بر حرم زن

جهانی بهرت امشب در خروشند — همه کرّوبیان حلقه به گوشند

ستاده انبیا و مرسلینند — که تا امشب جمالت را به بینند

بهشت و آسمان در برگشادست — بسی دلها ز دیدار تو شادست

در امشب آنچه مقصودست ازو خواه — که خواهی دید بی‌شک امشب الله

غم امّت در امشب خور که دانی — حقیقت جمله اسرار نهانی

براقی بود چون برق آوریده — که حق ازنور پاکش آفریده

سرا پایش ز نور حق بُد آباد — ز تیزی خود سبق می‌بردی از باد

نبی بر وی سوار اندر زمان شد — مکان بگذاشت سوی لامکان شد

فتاده غلغلی در عرش اعظم — که آمد صدر و بدر هر دو عالم

ملایک با طبقهای نثارش — ستاده جمله از جان دوستدارش

تمام انبیا را دیده در راه — مر او را کرده از اسرار آگاه

نمود آدم ز اوّل کل جمالش — حقیقت خلعتی داد ازوصالش

دگر نوحش بکرد از کل خبردار — که تا شد از عیانش صاحب اسرار

ز ابرهیم دید او خلّت کل — که تا بر وی عیان شد قربت کل

چو اسمعیل او را تربیت کرد — دگر اسحاقش از جان تقویت کرد

دگر یعقوب کردش از غم آزاد — که تا شد ذات او از عشق آباد

دگر یوسف بصدقی راز گفتش — ز شوق دوست شرحی باز گفتش

چو موسی بودش از انوارمشتاق — مر او را کرد اندر عشق کل طاق

دگر داود بس راز نهان گفت — سلیمانش بسی شرح و بیان گفت

دگر عیسی چو دیدش ذات والا — مر او را کرد اندر فقر یکتا

یکایک انبیا را دست جودش — یقین تشریف داد و ره نمودش

چو گشت آگاه او از قربت دوست — گذر کرد او به سوی حضرت دوست

چو سوی سدره بیرون تاخت احمد — ز ذات دوست سَرّ افراخت احمد

رفیقش آنکه جبریل امین بود — که یک پر ز آسمانش تا زمین بود

در آنجا باز ماند و مصطفی شد — به سوی قربِ ذات پادشا شد

سؤالی کرد از جبریل آن شاه — چرا ماندی قدم نه اندرین راه

جوابش داد کای سلطان اسرار — اجازت بیش ازینم نیست رفتار

مجالم بیشتر زین نیست یک دم — ترا باید شدن ای شاه عالم

سر موئی اگر برتر بأعلی — پرم سوزد پرم نور تجلّی

ترا باید شدن تا حضرت یار — ترا زیبد که داری قربت یار

روان شد سیّد و او را رها کرد — دل خود را ز دون حق جدا کرد

بشد چندان که چون دید از فرود او — برش جبریل گنجشکی نمود او

همی شد تا ازین نیز او گذر کرد — ورای پردهٔ غیبی نظر کرد

نه جا دید و جهت نه عقل و ادراک — نه عرش و فرش ونه هم کرّهٔ خاک

عیان لامکان بی جسم و جان دید — در آنجاخویشتن را او نهان دید

زتن بگذشت و ز جان هم سفر کرد — چو بیخود شد ز خود در حق نظر کرد

چو در آغاز دید اعیان انحام — ندای کل شنید از یار پیغام

ندا آمد ز ذات کل که فان آی — رها کن جسم و جان بی جسم و جان آی

درآ ای مقصد و مقصود ما تو — نظر کن ذات ما را با لقا تو

دران دهشت زبانش رفت از کار — محمد از محمد گشت بیزار

محمد خود ندید و جان جان دید — لقای خالق کون و مکان دید

نبود احمد خدا بود اندر آنجا — عیان عین لقا بود اندر آنجا

خطابش کرد کای صدر دو عالم — تو چونی گفت بی‌چونم درین دم

تو بی‌چونی من اینجا خود که باشم — چو تو هستی حقیقة من چه باشم

توئی و جز تو چیزی نیست اعیان — توئی عقل و توئی قلب و توئی جان

خطاب آمد که ای بود همه تو — امان جمله و سود همه تو

توئی مقصود ما در آفرینش — چه می‌خواهی بخواه ای عین بینش

محمد گفت ای دانای بی‌چون — توئی سرّ درون و راز بیرون

تو می‌دانی حقیقت سرّ رازم — که بهر امّت خود با نیازم

حقیقت امّتی دارم گنه گار — ولی از فضل تو جمله خبردار

خبردارند از دریای فضلت — چه باشد گر کنی بر جمله رحمت

خطاب آمد ز حضرت بار دیگر — که بخشیدم سراسر ای مطّهر

مخور غم از برای امّت خویش — که هست از جرم ایشان فضل ما بیش

حقیقت رحمت ما بی‌شمارست — ز مخلوقات ما را با تو کارست

مرا با تست کار از کلِّ آفاق — ترا بگزیدم و کردم ترا طاق

توئی یکتا میان آفرینش — توئی مر جمله را چون چشم بینش

پس آنگه سرِّ کل با او بیان کرد — سه باره سی هزارش سر عیان کرد

خطابش کرد کای محبوبِ بی‌چون — ازین سه سی هزاران دُرّ مکنون

بگو سی و مگو سی پیش یاران — دگر سی خواه گو خواه مگو آن

بهر کو مصلحت دانی عیان کن — وگرنه در درون خود نهان کن

چو رفت این بازگشت از لامکان او — به سوی عالم سفلی روان او

چو باز آمد ازان حضرة با شتاب — هنوزش گرم بود آن جامهٔ خواب

← Önceki 5 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı