الهی نامه › آغاز کتاب › در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شبی آمد برش جبریل خرّم — که هان آگاه باش ای صدرِ عالم
ازین تاریکدان خیز و گذر کن — بدار الملک ربّانی سفر کن
بسوی لامکان امشب قدم زن — بگیر آن حلقه را و بر حرم زن
جهانی بهرت امشب در خروشند — همه کرّوبیان حلقه به گوشند
ستاده انبیا و مرسلینند — که تا امشب جمالت را به بینند
بهشت و آسمان در برگشادست — بسی دلها ز دیدار تو شادست
در امشب آنچه مقصودست ازو خواه — که خواهی دید بیشک امشب الله
غم امّت در امشب خور که دانی — حقیقت جمله اسرار نهانی
براقی بود چون برق آوریده — که حق ازنور پاکش آفریده
سرا پایش ز نور حق بُد آباد — ز تیزی خود سبق میبردی از باد
نبی بر وی سوار اندر زمان شد — مکان بگذاشت سوی لامکان شد
فتاده غلغلی در عرش اعظم — که آمد صدر و بدر هر دو عالم
ملایک با طبقهای نثارش — ستاده جمله از جان دوستدارش
تمام انبیا را دیده در راه — مر او را کرده از اسرار آگاه
نمود آدم ز اوّل کل جمالش — حقیقت خلعتی داد ازوصالش
دگر نوحش بکرد از کل خبردار — که تا شد از عیانش صاحب اسرار
ز ابرهیم دید او خلّت کل — که تا بر وی عیان شد قربت کل
چو اسمعیل او را تربیت کرد — دگر اسحاقش از جان تقویت کرد
دگر یعقوب کردش از غم آزاد — که تا شد ذات او از عشق آباد
دگر یوسف بصدقی راز گفتش — ز شوق دوست شرحی باز گفتش
چو موسی بودش از انوارمشتاق — مر او را کرد اندر عشق کل طاق
دگر داود بس راز نهان گفت — سلیمانش بسی شرح و بیان گفت
دگر عیسی چو دیدش ذات والا — مر او را کرد اندر فقر یکتا
یکایک انبیا را دست جودش — یقین تشریف داد و ره نمودش
چو گشت آگاه او از قربت دوست — گذر کرد او به سوی حضرت دوست
چو سوی سدره بیرون تاخت احمد — ز ذات دوست سَرّ افراخت احمد
رفیقش آنکه جبریل امین بود — که یک پر ز آسمانش تا زمین بود
در آنجا باز ماند و مصطفی شد — به سوی قربِ ذات پادشا شد
سؤالی کرد از جبریل آن شاه — چرا ماندی قدم نه اندرین راه
جوابش داد کای سلطان اسرار — اجازت بیش ازینم نیست رفتار
مجالم بیشتر زین نیست یک دم — ترا باید شدن ای شاه عالم
سر موئی اگر برتر بأعلی — پرم سوزد پرم نور تجلّی
ترا باید شدن تا حضرت یار — ترا زیبد که داری قربت یار
روان شد سیّد و او را رها کرد — دل خود را ز دون حق جدا کرد
بشد چندان که چون دید از فرود او — برش جبریل گنجشکی نمود او
همی شد تا ازین نیز او گذر کرد — ورای پردهٔ غیبی نظر کرد
نه جا دید و جهت نه عقل و ادراک — نه عرش و فرش ونه هم کرّهٔ خاک
عیان لامکان بی جسم و جان دید — در آنجاخویشتن را او نهان دید
زتن بگذشت و ز جان هم سفر کرد — چو بیخود شد ز خود در حق نظر کرد
چو در آغاز دید اعیان انحام — ندای کل شنید از یار پیغام
ندا آمد ز ذات کل که فان آی — رها کن جسم و جان بی جسم و جان آی
درآ ای مقصد و مقصود ما تو — نظر کن ذات ما را با لقا تو
دران دهشت زبانش رفت از کار — محمد از محمد گشت بیزار
محمد خود ندید و جان جان دید — لقای خالق کون و مکان دید
نبود احمد خدا بود اندر آنجا — عیان عین لقا بود اندر آنجا
خطابش کرد کای صدر دو عالم — تو چونی گفت بیچونم درین دم
تو بیچونی من اینجا خود که باشم — چو تو هستی حقیقة من چه باشم
توئی و جز تو چیزی نیست اعیان — توئی عقل و توئی قلب و توئی جان
خطاب آمد که ای بود همه تو — امان جمله و سود همه تو
توئی مقصود ما در آفرینش — چه میخواهی بخواه ای عین بینش
محمد گفت ای دانای بیچون — توئی سرّ درون و راز بیرون
تو میدانی حقیقت سرّ رازم — که بهر امّت خود با نیازم
حقیقت امّتی دارم گنه گار — ولی از فضل تو جمله خبردار
خبردارند از دریای فضلت — چه باشد گر کنی بر جمله رحمت
خطاب آمد ز حضرت بار دیگر — که بخشیدم سراسر ای مطّهر
مخور غم از برای امّت خویش — که هست از جرم ایشان فضل ما بیش
حقیقت رحمت ما بیشمارست — ز مخلوقات ما را با تو کارست
مرا با تست کار از کلِّ آفاق — ترا بگزیدم و کردم ترا طاق
توئی یکتا میان آفرینش — توئی مر جمله را چون چشم بینش
پس آنگه سرِّ کل با او بیان کرد — سه باره سی هزارش سر عیان کرد
خطابش کرد کای محبوبِ بیچون — ازین سه سی هزاران دُرّ مکنون
بگو سی و مگو سی پیش یاران — دگر سی خواه گو خواه مگو آن
بهر کو مصلحت دانی عیان کن — وگرنه در درون خود نهان کن
چو رفت این بازگشت از لامکان او — به سوی عالم سفلی روان او
چو باز آمد ازان حضرة با شتاب — هنوزش گرم بود آن جامهٔ خواب