الهی نامه › بخش سوم › (۸) حکایت جوان صاحب معرفت وبهشت و لقای حق تعالی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین نقلست در اخبار کان روز — که برخیزد قیامت وان همه سوز
جوانی در میان آید مزیَّن — بگرد او هزاران مقرعه زن
زهر سو راه میجویند آنگاه — جهانی میدهند از بهر او راه
بخازن پس خطاب آید ز جبّار — که او را در فلان قصری فرود آر
دران قصرش فرود آرند دلشاد — همه حوران ز شوق او بفریاد
دریچه باشد آن قصر نکو را — هزار و دو هزار از هر سو او را
بهر درکان جوان میبنگرد راست — خدای خویش را بیند که آنجاست
هزاران درگشاید هر زمانی — زهر در ظاهرش گردد جهانی
ولی در هر جهان از مرد و زن او — نه بیند جز خدای خویشتن او
دوعالم را تمّنای وصالست — ولیک آن جمله سودای محالست
نه هر کس را رسد بوئی از آنجا — نه هر چوگان زند گوئی از آنجا
دلی باید ز حق ترسان و بریان — زبانی از رهش پُرسان و ترسان
ترا گر با توئی آنست پیشه — که میترسی و میپُرسی همیشه
نهادت جمله این اندیشه گیرد — همه شهر دلت این پیشه گیرد
که تا یک لحظه بوی آن توان برد — ولیکن از مشام جان توان برد
ترا عمر حقیقی آن زمانست — که جانت در حضور دلستانست
وگر عمر تو بیرون زین حسابست — بهر دم در حسابت صد حجابست