☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهارم › (۱) حکایت سرپاتک هندی (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

به هندستان یکی را کودکی بود — که عقلش بیش و عمرش اندکی بود

ز هر علمی بسی تحصیل بودش — ازان بر هر کسی تفضیل بودش

اگرچه بود در هر علم سرکش — ز جمله علم تنجیم آمدش خوش

در آنجا وصف شاه چینیان بود — ز حسن دخترش آنجا نشان بود

به یک ره فتنهٔ آن دلستان شد — که آسان بر پری عاشق توان شد

حکیمی بود در شهری دگر دور — که در تنجیم و در طب بود مشهور

ندادی در سرا کس را رهی باز — نبودی هرگزش در خانه دمساز

ازان تنها نشستی تا دگر کس — نداند علم او‌، او داند و بس

پدر را گفت آن کودک که یک روز — مرا بر پیش آن پیر دلفروز

که می‌گویند می‌آید بر او — شه پریان و آنگه دختر او

دلم را آرزوی دیدن اوست — بود کانجا به بینم چهرهٔ دوست

که تا گردم ز هر علمی خبردار — نمیرم همچو دنیادار مردار

پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند — بدو هستند خلق آرزومند

که او ره باز می‌ندهد کسی را — چو تو بود آرزوی وی بسی را

که می‌ترسد که گر یابد کسی راه — ز علم و حکمت وی گردد آگاه

پسر گفتا که آنجا بر‌نهانم — که من خود حیلت این کار دانم

پسر شد با پدر القصّه در راه — پسر کردش ز مکر خویش آگاه

که پیش آن حکیم هندوان شَو — ز دل کینه برون کن مهربان شو

بدو گو کودکی دارم کر و لال — ندارم نعمتی هستم مقل حال

برای آخرت بپذیرش از من — چنین بار گران بر گیر از من

که تا در خدمت تو روزگاری — کند چونانکه فرماییش کاری

گهت آتش کند گه آورد آب — بیندازد به حرمت جامهٔ خواب

اگر بیرون روی در بسته دارد — سر صد خدمتت پیوسته دارد

به غایت زیرک‌ست اما کر و لال — مگردان ناامیدم از همه حال

چنین کس گر کسی بُرهان نماید — وجودش با عدم یکسان نماید

پدر پیش حکیم آمد بسی گفت — که تا آخر حکیمش در پذیرفت

حکیمش امتحانی کرد در حال — که بشناسد که تا هست او کر و لال

مگر داروی بیهوشی بدو داد — چو کودک خورد حالی تن فرو داد

طبیبی را ز در بیرون شد اُستاد — بجست از جای آن کودک بایستاد

بدانست او که هست آن امتحانش — که مست خواب خواهد کرد جانش

به گرد خانه همچون باد می‌گشت — به کار خویشتن استاد می‌گشت

ازان می‌گشت وزان بود آن شتابش — کزان دارو نگیرد بو که خوابش

چو آمد اوستاد و کرد در باز — هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز

میان خواب بانگ خفته می‌کرد — نه خود را مست و نه آشفته می‌کرد

چو اُستاد آمد و بنشست بر جای — فرو بردش درفشی سخت در پای

بجست از جای کودک پس بیفتاد — به زاری همچو گنگان کرد فریاد

چو بیرون آمدی بانگ از دهانش — نشان دادی ز گنگی زبانش

میان بانگ ازو پرسید اُستاد — که ای کودک نگویی تا چه افتاد

نداد البتّه آن کودک جوابش — برفت از زیرکی کاری صوابش

چو کرد آن امتحان اُستاد محتال — یقینش شد که هم کرّست و هم لال

چه گویم روز و شب ده سال پیوست — دران خانه بدین تدبیر بنشست

اگر بیرون شدی از خانه استاد — کتابش می‌گرفتی سر به‌سر یاد

وگر استاد اندر خانه بودی — بسی گفتی ز هر علم او شنیدی

گرفتی یاد کودک آن سخن‌ها — نوشتی چون شدی در خانه تنها

به هر علمی چنان استاد شد او — که از استاد خود آزاد شد او

یکی صندوق بودی قفل کرده — که استادش نهفتی زیر پرده

نه مُهرش برگرفتی نه گشادی — نه چشم کس بر آنجا اوفتادی

به دل می‌گفت آن کودک که پیداست — که آن چیزی که می‌جویم من آنجاست

ولی زهره نبود آن در گشادن — که داد صبر می‌بایست دادن

مگر شد شاهزاد شهر رنجور — کسی آمد بر استاد مشهور

که چیزی در سر این شاهزاده‌ست — کزان شه‌زاده از پای اوفتاده‌ست

چو حیوانی بجنبد گاه گاهی — به علم آن کسی را نیست راهی

اگر دریابدش استاد پیروز — وگرنه زار خواهد مرد امروز

ازان علت نبود آن کودک آگاه — چو استادش روانه گشت در راه

روان شد کودک و چادر برافکند — که تا خود را بدان منظر درافکند

چو رفت القصه پیش شاه استاد — به بالایی بلند آن کودک استاد

دران پرده که شه بیرون سر داشت — ورم بود و درو یک جانور داشت

همه مویش بچید و پرده بشکافت — چو خرچنگی درو جنبنده‌ای یافت

فرو برده به‌دیگر پرده چنگال — یکی آلت حکیم آورد در حال

که تا او را براندازد ز پرده — مگر گردد به آهن دور کرده

← Önceki 44 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı