☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهارم › (۱) حکایت سرپاتک هندی (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چو آهن بیشتر بردی فرا پیش — فرو می‌برد او چنگل بسر بیش

ز زخم چنگل او شاه زاده — فغان می‌کرد از درد چکاده

ز بالا آن همه شاگرد می‌دید — به‌آخر صبر او زان کار برسید

زبان بگشاد کای استاد عالم — به آهن می‌کنی این بند محکم

ولیکن گر رسد بر پشت داغش — همه چنگل برآرد از دماغش

چو آگه شد ز سرّ کار استاد — ز غصّه جان بدان عالم فرستاد

چو مرد آن مرد کودک را بخواندند — به اعزازش بجای او نشاندند

به داغ آن جانور را دور انداخت — ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت

چو بهتر گشت شاه از دردمندی — نهادش نام سر پاتک به‌هندی

بسی زر دادش و خلعت فرستاد — بدو بخشید جای و رخت استاد

بیامد کودک و بگشاد صندوق — در آنجا دید وصف روی معشوق

کتابی کان بود در علم تنجیم — همه برخواند و شد استاد اقلیم

به‌آخر ز آرزوی آن دل‌افروز — نبودش صبر یک ساعت شب و روز

کشید آخر خطی و در میانش — نشست و شد ز هر سو خط روانش

عزیمت خواند تا بعد از چهل روز — پدید آمد پری‌زاد دل‌افروز

بتی کز وصف او گوینده لال‌ست — چه گویم زانکه وصف او محال‌ست

چو سر پاتک ز سر تا پای او دید — درون سینهٔ خود جای او دید

تعجب کرد ازان و گفت آنگاه — چگونه جا گرفتی جانم ای ماه

جوابش داد آن ماه دل افروز — که با تو بوده‌ام من ز اولین روز

منم نفس تو تو جوینده خود را — چرا بینا نگردانی خرد را

اگر بینی همه عالم تو باشی — ز بیرون و درون همدم تو باشی

حکیمش گفت هست از نفس معلوم — که مار‌ست و سگ‌ست و خوک آن شوم

تو زیبای زمین و آسمانی — بدین خوبی به نفس کس نمانی

پری گفتش اگر اماره باشم — بتر از خوک و سگ صد باره باشم

ولی وقتی که گردم مطمئنه — مبادا هیچکس را این مظنّه

ولی چون مطمئنه گشتم آنگاه — خطاب اِرجعِیم آید ز درگاه

کنون نفس توام من ای یگانه — اگر گردم پی شیطان روانه

مرا اماره خوانند اهل ایمان — مگر شیطان من گردد مسلمان

اگر شیطان مسلمان گردد اینجا — همه کاری به سامان گردد اینجا

چو چندان رنج برد آن مرد طالب — که تا شد جان او بر نفس غالب

کسی کاو سرّ جان خواهد ز دلخواه — بسا رنجا که او بیند درین راه

کنون تو ای پسر چیزی که جستی — همه در تست و تو در کار سستی

اگر در کار حق مردانه باشی — تو باشی جمله و هم خانه باشی

تویی بی‌خویشتن گم گشته ناگاه — که تو جویندهٔ خویشی درین راه

تویی معشوق خود با خویشتن آی — مشو بیرون ز صحرا با وطن آی

ازان حب الوطن ایمان پاک‌ست — که معشوق اندرون جان پاک‌ست

← Önceki 45 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı