الهی نامه › بخش چهارم › (۲) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
وزیری را یکی زیبا پسر بود — که ماه از مهر او زیر و زبر بود
جمالش ختم کرده دلبری را — چشیده لب زلال کوثری را
به خوبی همچو ابرو طاق بوده — به نرگس ره زن عشاق بوده
یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد — چنان کو شد ندانم تا توان شد
نبود او را به هیچ انواع یارا — که کردی سر عشقش آشکارا
چنان همواره عشقش زار میسوخت — که سر تا پای او هموار میسوخت
چو هم دردی هم آوازی نبودش — دران اندوه هم رازی نبودش
درون دل نهان میداشت آن راز — که تا از بی دلی هم ماند زان باز
دو چشمش همچو باران گشت خونبار — که تا شد هر دو نابینا به یکبار
چو نابینائی آمد آشکارش — به هر دردی زیادت شد هزارش
به آخر راز او گشت آشکاره — جهانی خلق شد بر وی نظاره
چو تیره گشت چشم و روی زردش — به درد آمد دل خلقی ز دردش
بزرگان و امیرانی که بودند — همه در دیدنش رغبت نمودند
وزیر شاه میآمد ز راهی — پسر با او رسید آنجایگاهی
شنوده بود حال مرد عاشق — پیاده گشت در پیش خلایق
پسر را فارغ و آزاد با خویش — خوشی بنشاند اندر پیش درویش
پسر گر مردم چشم پدر بود — ولیکن کار آن عاشق دگر بود
که چشم عاشق از وی بود رفته — ولی چشم پدر کی بود رفته
وزیر نیک راضی گشت بی خشم — که چشم کور یابد مردم چشم
به نابینای عاجز گفت آنگاه — که گر چشم تو شد زین روی چون ماه
پسر اینک به پیش تو نشسته — چه میخواهی دگر ای چشم بسته
چو عاشق این سخن بشنود برجست — بزد یک نعره و افتاد از دست
نه چندان ریخت اشک آن کار دیده — که ریزد ابر با بسیار دیده
وزیرش گفت ای غافل ازین کار — پسر با تو چه میگرئی چنین زار
زبان بگشاد نابینای دلتنگ — که خون میگرید از درد دلم سنگ
که میگردید عمری در سر من — که یک دم این پسر آید بر من
کنون چون آمد این مهروی عشّاق — مرا دو چشم میباید ز آفاق
اگر جویان او زین پیش گشتم — کنون جویان چشم خویش گشتم
مرا گر چشم خویش آید پدیدار — به جان گردم جمالش را خریدار
مرا گر چشم نبود در میانه — چه خواهم کرد معشوق یگانه
اگر عالم همه معبود باشد — چو نبود چشم چه مقصود باشد
مرا پس چشم میباید نه معشوق — که پیش کور چه خالق چه مخلوق
همه عالم جمال اندر جمالست — ولیکن کور میگوید محالست
اگر بینندهٔ این راه گردی — ز بینائی خویش آگاه گردی
دلت گر پاک ازین زندان برآید — زهر جزویت صد بستان برآید
کند هر ذره خاک شورهٔ تو — مه و خورشید را مستورهٔ تو
تنت کورست و جان را چون عیان نیست — که یک یک ذره چون صاحب قرانیست
ز یک جوهر چو دو عالم برآید — زهر ذره که خواهی هم برآید
یقین میدان که هرجائی که خارست — بزیر آن بهشتی چون نگارست
ولیکن گر برون آید ز پرده — شوند آن کور چشمان زخم خورده