☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهارم › (۲) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

وزیری را یکی زیبا پسر بود — که ماه از مهر او زیر و زبر بود

جمالش ختم کرده دلبری را — چشیده لب زلال کوثری را

به خوبی همچو ابرو طاق بوده — به نرگس ره زن عشاق بوده

یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد — چنان کو شد ندانم تا توان شد

نبود او را به هیچ انواع یارا — که کردی سر عشقش آشکارا

چنان همواره عشقش زار می‌سوخت — که سر تا پای او هموار می‌سوخت

چو هم دردی هم آوازی نبودش — دران اندوه هم رازی نبودش

درون دل نهان می‌داشت آن راز — که تا از بی دلی هم ماند زان باز

دو چشمش همچو باران گشت خونبار — که تا شد هر دو نابینا به یکبار

چو نابینائی آمد آشکارش — به هر دردی زیادت شد هزارش

به آخر راز او گشت آشکاره — جهانی خلق شد بر وی نظاره

چو تیره گشت چشم و روی زردش — به درد آمد دل خلقی ز دردش

بزرگان و امیرانی که بودند — همه در دیدنش رغبت نمودند

وزیر شاه می‌آمد ز راهی — پسر با او رسید آنجایگاهی

شنوده بود حال مرد عاشق — پیاده گشت در پیش خلایق

پسر را فارغ و آزاد با خویش — خوشی بنشاند اندر پیش درویش

پسر گر مردم چشم پدر بود — ولیکن کار آن عاشق دگر بود

که چشم عاشق از وی بود رفته — ولی چشم پدر کی بود رفته

وزیر نیک راضی گشت بی خشم — که چشم کور یابد مردم چشم

به نابینای عاجز گفت آنگاه — که گر چشم تو شد زین روی چون ماه

پسر اینک به پیش تو نشسته — چه می‌خواهی دگر ای چشم بسته

چو عاشق این سخن بشنود برجست — بزد یک نعره و افتاد از دست

نه چندان ریخت اشک آن کار دیده — که ریزد ابر با بسیار دیده

وزیرش گفت ای غافل ازین کار — پسر با تو چه می‌گرئی چنین زار

زبان بگشاد نابینای دلتنگ — که خون می‌گرید از درد دلم سنگ

که می‌گردید عمری در سر من — که یک دم این پسر آید بر من

کنون چون آمد این مهروی عشّاق — مرا دو چشم می‌باید ز آفاق

اگر جویان او زین پیش گشتم — کنون جویان چشم خویش گشتم

مرا گر چشم خویش آید پدیدار — به جان گردم جمالش را خریدار

مرا گر چشم نبود در میانه — چه خواهم کرد معشوق یگانه

اگر عالم همه معبود باشد — چو نبود چشم چه مقصود باشد

مرا پس چشم می‌باید نه معشوق — که پیش کور چه خالق چه مخلوق

همه عالم جمال اندر جمالست — ولیکن کور می‌گوید محالست

اگر بینندهٔ این راه گردی — ز بینائی خویش آگاه گردی

دلت گر پاک ازین زندان برآید — زهر جزویت صد بستان برآید

کند هر ذره خاک شورهٔ تو — مه و خورشید را مستورهٔ تو

تنت کورست و جان را چون عیان نیست — که یک یک ذره چون صاحب قرانیست

ز یک جوهر چو دو عالم برآید — زهر ذره که خواهی هم برآید

یقین می‌دان که هرجائی که خارست — بزیر آن بهشتی چون نگارست

ولیکن گر برون آید ز پرده — شوند آن کور چشمان زخم خورده

← Önceki 46 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı