الهی نامه › بخش چهارم › (۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در افتادند در شهری سپاهی — گریزان شد نهان زان شهر شاهی
بشهری شد بگردانید جامه — نه خاصه باز دانستش نه عامه
بجای آورد او را آشنائی — بدو گفتا چرائی چون گدائی
بگو آخر که من شاهم بایشان — چرا بنشستهٔ خوار و پریشان
شهش گفتا مگو آی در نظاره — که گر گویم کنندم پاره پاره
کسی کو دیدهٔ سلطان ندارد — به سلطان رفتنش امکان ندارد
اگر بیدیده جوئی قربت شاه — شوی درخون جان خویش آنگاه