الهی نامه › بخش چهارم › (۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی شهزاده چون مه پارهٔ بود — که مهر از رشک او آوارهٔ بود
اگر خورشید روی او بدیدی — چو مصروع از مه نو میتپیدی
چو پیشانیش لوح سیم بودی — برو از مشک جیم و میم بودی
چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی — بجیم و میم مُلک جم گرفتی
بابرو حاجبی کردی قمر را — بمژگان صیدگه دل گه جگر را
چو فتنه نرگسش میدید شب رنگ — بصید و شهسواری کردی آهنگ
زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت — سوار و صید را الحق نکو یافت
لبش هم انگبین و هم شکر بود — که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود
چو زنبور انگبینش را کمر بست — برای آن شکر نَی نیز در بست
دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش — درخشنده چو سی دُر از عقیقش
ز اوج عالم بالا ستاره — ز هفتم آسمان کردی نظاره
همی هر کس که روی او بدیدی — اگر جان داشتی پیشش کشیدی
یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه — دلش سرگشته گشت و عقل گُمراه
بدرد افتاد چون درمان نبودش — که جانی درخور جانان نبودش
بسی زیر و زبر آمد دران درد — که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد
نچندان گشت در خون آن ستم کش — که هرگز گشته باشد هیچ غم کش
مگر آن شاه را از کینه خواهان — پدید آمد یکی دشمن ز شاهان
پسر را پیش آن دشمن فرستاد — چو ماهی ماه در جوشن فرستاد
پسر شد با بسی لشکر یَزَک دار — همه تشنه بخون دل فلک وار
چو آن سرهنگ را حالی خبر شد — نمیگویم بپای اما بسر شد
چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگ — که از آواز شادی مرد دلتنگ
بدست آورد اسپی و روان شد — ولی با جوشن و برگُستوان شد
میان لشکر آن شاه زاده — تنش میشد سوار و جان پیاده
تماشای رخش دزدیده میکرد — نثارش هر زمان ازدیده میکرد
زهی لذّت خوشا آن زندگانی — که روی یار خود بینی نهانی
رخ یاری که دزدیده توان دید — درون جانش و در دیده توان دید
چو القصه سپه در هم رسیدند — بیک حمله دو صف بر هم دریدند
زمین تاریک شد از هر دو کشور — فلک روشن نماند از گرد لشکر
علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار — چنان شهزادهٔ آمد گرفتار
سپه بگریخت آن شهزاده درماند — ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند
کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ — ولی او خویش را افکند در پیچ
ببردند آن دو تن را در وثاقی — یکی را وصل و دیگر را فراقی
نهادند آن دو تن را بند بر پای — بهم محبوسشان کردند یک جای
پسر پرسید از سرهنگ آخر — که تو کی آمدی در جنگ آخر
نمیدانم ترا تو از چه خیلی — و یا تو در سپاه من طفیلی
زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه — که هستم شاه عالم را هواخواه
چنان بود آرزو از دیرگاهم — که بپذیرد بخدمت بو که شاهم
چو شه را این سفر ناگاه افتاد — مرا هم نیز عزم راه افتاد
که گفتم در سفرحربی کنم سخت — مگر پیش شهم یاری دهد بخت
که تا نانی و نامی یابم از تو — همه عمرم مقامی یابم از تو
چو بشنید این سخن شهزاده از وی — ز غم آزاد گشت و شاد از وی
بسی دل گرمیش داد آن سر افراز — خود او دل گرم بود از دیرگه باز
دل سرهنگ از شادی چنان بود — که گوئی ملک نقدش صد جهان بود
اگرچه بود آن سرگشته در بند — بمردی خویشتن را مینیفکند
شبانروزیش کار آن پسر بود — بهر دم خدمت او بیشتر بود
همه شب پای مالیدیش تا روز — همه روزش سخن گفتی دلفروز
چنان گستاخ شد با آن سمن بوی — که نبود وصف آن کار سخن گوی
دعا میکرد آن دلخسته هر روز — که یارب این همه ناکامی و سوز
زیادة کن که تا نبوَد جُدائی — وزین زندان مده ما را رهائی
مرا چون هست این زندان بهشتی — بنفروشم بصد بستانش خشتی
چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه — جهانش تیره شد بی روی آن ماه
چنان دلبند چون در بند باشد — پدر را صبر آخر چند باشد
چو در راه این چنین خرسنگ افتاد — بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد
چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار — شد آن این را و این آن را خریدار
قرار افتاد کان شاه خردمند — دهد دختر بدان شهزاده در بند
برفت آن شاه پیش شاه زاده — بدو آن دختر چون ماه داده
بخواند او را و آن سرهنگ را نیز — که کاری نیست با ما جنگ را نیز
نچندان کرد با هر دو نکوئی — که من آن شرح گویم یا تو گوئی
پس آنگه کار آن دختر چنان کرد — که ده گنج روان با او روان کرد
چو شهزاده بشهر خویش شد باز — ز بند و حبس دستش داده دمساز