☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهارم › (۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی شهزاده چون مه پارهٔ بود — که مهر از رشک او آوارهٔ بود

اگر خورشید روی او بدیدی — چو مصروع از مه نو می‌تپیدی

چو پیشانیش لوح سیم بودی — برو از مشک جیم و میم بودی

چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی — بجیم و میم مُلک جم گرفتی

بابرو حاجبی کردی قمر را — بمژگان صیدگه دل گه جگر را

چو فتنه نرگسش می‌دید شب رنگ — بصید و شهسواری کردی آهنگ

زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت — سوار و صید را الحق نکو یافت

لبش هم انگبین و هم شکر بود — که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود

چو زنبور انگبینش را کمر بست — برای آن شکر نَی نیز در بست

دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش — درخشنده چو سی دُر از عقیقش

ز اوج عالم بالا ستاره — ز هفتم آسمان کردی نظاره

همی هر کس که روی او بدیدی — اگر جان داشتی پیشش کشیدی

یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه — دلش سرگشته گشت و عقل گُمراه

بدرد افتاد چون درمان نبودش — که جانی درخور جانان نبودش

بسی زیر و زبر آمد دران درد — که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد

نچندان گشت در خون آن ستم کش — که هرگز گشته باشد هیچ غم کش

مگر آن شاه را از کینه خواهان — پدید آمد یکی دشمن ز شاهان

پسر را پیش آن دشمن فرستاد — چو ماهی ماه در جوشن فرستاد

پسر شد با بسی لشکر یَزَک دار — همه تشنه بخون دل فلک وار

چو آن سرهنگ را حالی خبر شد — نمی‌گویم بپای اما بسر شد

چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگ — که از آواز شادی مرد دلتنگ

بدست آورد اسپی و روان شد — ولی با جوشن و برگُستوان شد

میان لشکر آن شاه زاده — تنش می‌شد سوار و جان پیاده

تماشای رخش دزدیده می‌کرد — نثارش هر زمان ازدیده می‌کرد

زهی لذّت خوشا آن زندگانی — که روی یار خود بینی نهانی

رخ یاری که دزدیده توان دید — درون جانش و در دیده توان دید

چو القصه سپه در هم رسیدند — بیک حمله دو صف بر هم دریدند

زمین تاریک شد از هر دو کشور — فلک روشن نماند از گرد لشکر

علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار — چنان شهزادهٔ آمد گرفتار

سپه بگریخت آن شهزاده درماند — ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند

کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ — ولی او خویش را افکند در پیچ

ببردند آن دو تن را در وثاقی — یکی را وصل و دیگر را فراقی

نهادند آن دو تن را بند بر پای — بهم محبوسشان کردند یک جای

پسر پرسید از سرهنگ آخر — که تو کی آمدی در جنگ آخر

نمی‌دانم ترا تو از چه خیلی — و یا تو در سپاه من طفیلی

زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه — که هستم شاه عالم را هواخواه

چنان بود آرزو از دیرگاهم — که بپذیرد بخدمت بو که شاهم

چو شه را این سفر ناگاه افتاد — مرا هم نیز عزم راه افتاد

که گفتم در سفرحربی کنم سخت — مگر پیش شهم یاری دهد بخت

که تا نانی و نامی یابم از تو — همه عمرم مقامی یابم از تو

چو بشنید این سخن شهزاده از وی — ز غم آزاد گشت و شاد از وی

بسی دل گرمیش داد آن سر افراز — خود او دل گرم بود از دیرگه باز

دل سرهنگ از شادی چنان بود — که گوئی ملک نقدش صد جهان بود

اگرچه بود آن سرگشته در بند — بمردی خویشتن را می‌نیفکند

شبانروزیش کار آن پسر بود — بهر دم خدمت او بیشتر بود

همه شب پای مالیدیش تا روز — همه روزش سخن گفتی دلفروز

چنان گستاخ شد با آن سمن بوی — که نبود وصف آن کار سخن گوی

دعا می‌کرد آن دلخسته هر روز — که یارب این همه ناکامی و سوز

زیادة کن که تا نبوَد جُدائی — وزین زندان مده ما را رهائی

مرا چون هست این زندان بهشتی — بنفروشم بصد بستانش خشتی

چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه — جهانش تیره شد بی روی آن ماه

چنان دلبند چون در بند باشد — پدر را صبر آخر چند باشد

چو در راه این چنین خرسنگ افتاد — بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد

چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار — شد آن این را و این آن را خریدار

قرار افتاد کان شاه خردمند — دهد دختر بدان شهزاده در بند

برفت آن شاه پیش شاه زاده — بدو آن دختر چون ماه داده

بخواند او را و آن سرهنگ را نیز — که کاری نیست با ما جنگ را نیز

نچندان کرد با هر دو نکوئی — که من آن شرح گویم یا تو گوئی

پس آنگه کار آن دختر چنان کرد — که ده گنج روان با او روان کرد

چو شهزاده بشهر خویش شد باز — ز بند و حبس دستش داده دمساز

← Önceki 48 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı