☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهارم › (۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

میان خیل خود آن عالم افروز — عروسی کرد و عشرت چل شبانروز

گرفته بود در بر دلستانی — دران مدّت ندیدش کس زمانی

دل سرهنگ هر ساعت چنان بود — که با آن نیم جانش بیم جان بود

نه صبرش بود یک دم نه قراری — بخون می‌گشت پرخونش کناری

دران چل روز و چل شب در تب و تاب — چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب

ز بس کز رشک در خون می‌بغلتید — بهر ساعت دگرگون می‌بگردید

کسی خو کرده تنها با چنان یار — نسوزد جانش افتاده چنان کار

پس از چل روز شهزاده جوانبخت — بکامی تاج بر سر رفت بر تخت

باستادند جانداران سرافراز — کشیده هر یکی تیغی سرانداز

غلامان همچو مژگان صف کشیده — سیه دل جمله و سرکش چو دیده

دگر حال وزیرانش بپرسی — همه چون عرش زیر آورده کرسی

دل آن شاه زاد عالم افروز — بدان سرهنگ شد مشغول آن روز

به پیش خویش خواندش چون در آمد — سلامش گفت وحالی در سر آمد

بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد — ز حلقش نعرهٔ بی او رها شد

چو با هوش آمد آن افتاده بر خاک — ازو پرسید آن شهزادهٔ پاک

که ای سرهنگ آخر این چه حالست — که کارت ناله و تن همچو نالست

چنان گشتی که بیماریت بودست — مگر بی من جگر خواریت بودست

زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه — دران زندان نبودم از تو آگاه

چو من چل روز هجر تو کشیدم — پس از چل روز امروزت بدیدم

ترا دیدم میان کار و باری — ز مشرق تا بمغرب گیر و داری

چنان خو کرده بودم بی فراقت — چنان بودم چنینم نیست طاقت

دران جامه اگر آئی پدیدار — توانم شد دگر بارت خریدار

درین جامه که هستی گر بمانی — میان خسروی و کامرانی

کجا تاب آورد این جان پر جوش — که با این سلطنت گردد هم آغوش

بگفت این و معین شد هلاکش — بصد زاری برآمد جان پاکش

اگر تو همتی مردانه یابی — شه آفاق را هم خانه یابی

وگر تردامنی تو همچو سرهنگ — ز ضعفت زود آید پای بر سنگ

اگر تو ره روی ای دوست ره بین — همه چیزی لباس پادشه بین

که گر جامه بپوشد شه هزاران — نگردی تو ز خیل بیقراران

غلط مشنو یقین میدان چو مردان — که شه را هست دایم جامه گردان

جهان گر پر سفید و پر سیاهست — همی دان کان لباس پادشاهست

دو عالم چون لباس یک یگانست — یکی بین کاحولی شرک مُغانست

بسی جامه‌ست شه را درخزانه — مبین جامه تو شه را بین یگانه

که هر کو ظاهری دارد نشان او — ز باطن بازماند جاودان او

کسانی کز خدا دل زنده باشند — بچشم آخرت بیننده باشند

چنین چشمی اگر باشد ترا نیز — بچشم آخرت بینی همه چیز

که چشم ظاهرت از نقش اَوباش — نپردازد سر موئی بنقّاش

ولی نقّاش را آنست پیشه — که نقش خود بپوشاند همیشه

چو رویش را جمال بی‌حسابست — جمالش را فروغ او حجابست

که گرچه خوبی خورشید فاش است — ولی هم نور رویش دور باشست

جهانی گر بود تیغی کشیده — به سلطان ره برند اصحاب دیده

ترا با تیغ و بردابرد لشکر — چه کارست، از همه جز شاه منگر

همه چیزی که می‌بینی پس و پیش — گذر باید ترا زان چیز وز خویش

که تا چون نقش برخیزد ز پیشت — دهد نقاش مطلق قرب خویشت

← Önceki 49 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı