☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهارم › (۵) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر محمود با پنجه سواری — به رَه در باز می‌گشت از شکاری

یکی خیمه دران ره درگشادند — شکاری را بر آتش می‌نهادند

بره در شاه پیری ناتوان دید — که بارش پشتهٔ هیزم گران دید

بَرِ او رفت محمود از ترحم — بدو گفتا بچند این پشته هیزم

نمی‌دانست آن پیر رونده — که محمودست آن هیزم خرنده

زبان بگشاد مرد پیر کای میر — بدو جو می‌فروشم بی دو جو گیر

یکی همیان که صد دینار زر بود — دو جو آن هر قراضه بیشتر بود

شه آن بگشاد و پیش پیر بنشست — نهادش یک قراضه بر کف دست

بدو گفت این دو جو زر باشد ای پیر — اگر خواهی ز من بستان و برگیر

مگر گفتا دو جو افزون بود این — ترازو نیست سَختَن چون بوَد این

نهادش یک قراضه نیز در دست — بدو گفتا ببین تا این دو جو هست

جوابش داد کین باشد زیادت — توان دانست ناسخته بعادت

یکی دیگر بداد و گفت چونست — چنین گفت او که این یک هم فزونست

بدین ترتیب می‌دادش یکایک — ولی دانست کافزونست بی شک

چو القصه همه همیان بپرداخت — دلش بگرفت ازان بر پیر انداخت

که زر در صُرّه کن کین صرهٔ اوست — بسوی شهر بر کآنجا ترازوست

دو جو برگیر و باقی در زمان زود — بدست حاجب سلطان رسان زود

مگر آن پیر زر می‌نستد از شاه — شه از پیشش فرس افکند در راه

چو روز دیگر آمد شاه بر تخت — بدرگاه آمد آن پیر نگون بخت

چو شه را دید دل در دامش افتاد — ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد

یقینش شد که شاه آئینهٔ اوست — همین شاه آشنای دینهٔ اوست

چو شاهش دید گفتا ره دهیدش — یکی کرسی به پیش صف نهیدش

نشست القصه و شه گفت ای پیر — چه کردی، پیش من کن جمله تقریر

چنین گفت او که ای شاه دلفروز — گرسنه خفته‌ام من دوش تا روز

شهش گفتا چرا، گفتا دران راه — نکردی هیچ بَیعی با من آنگاه

چو خویشم خواجه می‌پنداشتی تو — که دوشم گرسنه بگذاشتی تو

شهش گفتا برو آن زر نگه دار — که خاص تست آن جمله بیکبار

زبان بگشاد پیر و گفت ای شاه — چو می‌دادی بمن آن زر بیک راه

چرا دی می‌توانستی ندادی — بیک یک بر کف من می‌نهادی

شهش گفتا چو می‌خواندی مرا میر — ندانستی که سلطانم من ای پیر

بدل در آرزو آمد چنانم — که بشناسی که من شاه جهانم

چو از شاهی من آگاه گشتی — بهر حاجت که داری شاه گشتی

عزیزا پیر هیزم کش درین راه — توئی و نورِ حق آن حضرت شاه

ز حق یک یک نفس در زندگانی — چو آن یک یک قراضه می‌ستانی

چو فردا عمر جاویدان بیابی — به پیش تخت آن همیان بیابی

هزاران قرن ازان عمر گرامی — دمی نبوَد چنین دان گرنه خامی

چو آن دم را گذشتن روی نبود — هزاران قرن پس یک موی نبوَد

گر آنجا خسته گردی یک زمان تو — بیابی ذوقِ عمر جاودان تو

وگر بند زمان بر پای گیری — زمانی باشی و بر جای میری

← Önceki 50 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı