الهی نامه › بخش پنجم › (۲) حکایت مرد نمازی و مسجد و سگ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شبی در مسجدی شد نیک مردی — که در دین داشت اندک مایه دردی
عزیمت کرد آن شب مردِ دلسوز — که نبوَد جز نمازش کار تا روز
چو شب تاریک شد بانگی برآمد — کسی گفتی بدان مسجد درآمد
چنان پنداشت آنمرد نمازی — که هست آن کاملی در کارسازی
بدل گفتا چنین جائی چنین کس — برای طاعت حق آید و بس
مرا این مرد نیکو هوش دارد — نماز و طاعتم را گوش دارد
همه شب تا بروزش بود طاعت — نیاسود از عبادت هیچ ساعت
دعا و زاری بسیار کرد او — گهی توبه گه استغفار کرد او
بجای آورد آداب و سُنن را — نکو بنمود الحق خویشتن را
چو صبح صادق از مشرق برآمد — وزان نوری بدان مسجد درآمد
گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته — یکی سگ بود در مسجد بخفته
ازان تشویر خون در جانش افتاد — چو باران اشک بر مژگانش افتاد
دلش بر آتش خجلت چنان سوخت — که از آه دلش کام و زبان سوخت
زبان بگشاد گفت ای بی ادب مرد — ترا امشب بدین سگ حق ادب کرد
همه شب بهرِ سگ در کار بودی — شبی حق را چنین بیدار بودی
ندیدم یک شبت هرگز باخلاص — که طاعت کردی از بهر خدا خاص
بسی سگ بهتر از تو ای مرائی — ببین تا سگ کجا و تو کجائی
ز بی شرمی شدی غرق ریا تو — نداری شرم آخر ازخدا تو
چو پرده برفتد از پیش آخر — چه گوئی با خدای خویش آخر
کنون چون پایگاهِ خود بدیدم — امید از کارِ خود کلّی بریدم
ز من کاری نیاید در جهان نیز — وگر آید سگان را شاید آن نیز
چرا خواهی حریف دیو بودن — ز نقش و از صفت کالیو بودن
ازین ظلم آشیان دیو بگریز — وزین زندانِ پر کالیو بگریز
چه میخواهی ازین دجّال بانان — چه میجوئی ازین مهدی نمایان
ترا چون دشمنی از دوستانست — خَسَک در راه تو از بوستانست
بسی دجّالِ مهدی روی هستند — که چون دجّال از پندار مستند
پی دجّال جادو چند گیری — نه وقت آمد که آخر پندگیری
اگر آخر زمان زین ناتمامی — پی دجّال گیرد هفت گامی
چنین نقلست از دانندهٔ راز — که نتواند که زو گردد دمی باز
متابع گردد او را در همه حال — بماند جاودان در خیلِ دجّال
کسی کو هفت گامی کان نه دینست — پی دجّال برگیرد چنین است
کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس — نهد گام ای عجب بر گامِ ابلیس
چو ابلیسست دجّالی که او راست — ندانم چون بوَد حالی که او راست
چو دجّالت یکی دیوست مکّار — یکی دنیا یکی نفس ستمگار
کسی با این همه دّجالِ سرکش — چگونه زو برآید یک نفس خوش
بسا مهدی دل پاکیزه رفتار — کزین دجّالِ دنیا شد گرفتار
بسا خونا که این دجّال کردش — نه روزی ده هزاران سال کردش