الهی نامه › بخش پنجم › (۱۰) حکایت دیوانه و نماز جمعه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی دیوانه بود از اهل رازی — نکردی هیچ جز تنها نمازی
کسی آورد بسیاری شفاعت — که تا آمد بجمعه در جماعت
امام القصّه چون برداشت آواز — همی آن غُر نُبیدن کرد آغاز
کسی بعد از نماز از وی بپرسید — که جانت در نماز از حق نترسید
که بانگ گاو کردی بر سر جمع؟ — سرت باید بریدن چون سر شمع
چنین گفت او کامامم پیشوا بود — بدو چون اقتدای من روا بود
چو در الحمد گاوی میخرید او — ز من هم بانگِ گاوی میشنید او
چو او را پیش رو کردم بهر چیز — هر آنچ او میکند من میکنم نیز
کسی پیش خطیب آمد بتعجیل — سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل
خطیبش گفت چون تکبیر بستم — دهی مِلکست جائی دور دستم
چو در الحمد خواندن کردم آغاز — بخاطر اندر آمد گاو دِه باز
ندارم گاو گاوی میخریدم — که از پس بانگ گاوی میشنیدم