☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش ششم › (۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شنیدم من که عزرائیل جانسوز — در ایوان سلیمان رفت یک روز

جوانی دید پیش او نشسته — نظر بگشاد بر رویش فرشته

چو او را دید از پیشش بدر شد — جوان از بیمِ او زیر و زبر شد

سلیمان را چنین گفت آن جوان زود — که فرمان ده که تا میغ این زمان زود

مرا زین جایگه جائی برد دور — که گشتم از نهیب مرگ رنجور

سلیمان گفت تا میغ آن زمانش — ببرد از پارس تا هندوستانش

چو یک روزی به سر آمد ازین راز — به پیش تخت عزرائیل شد باز

سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ریز — چرا کردی نظر سوی جوان تیز

جوابش داد عزرائیل آنگاه — که فرمانم چنین آمد ز درگاه

که او را تا سه روز از راه برگیر — به هندستانش جان ناگاه برگیر

چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز — کز اینجا چون رود آنجا به سه روز

چو میغ آورد تا هندوستانش — شدم آنجا و کردم قبض جانش

مدامت این حکایت حسب حال است — که از حکم ازل گشتن محال است

چه برخیزد ز تدبیری که کردند — که ناکام است تقدیری که کردند

تو اندر نقطهٔ تقدیر اول — نگه می‌کن مشو در کار احول

چو کار او نه چون کار تو آید — گلی گر بشکفد خار تو آید

چو مشکر بود هر کو در دوئی بود — بلای من منی بود و توئی بود

چو برخیزد دو بودن ازمیان راست — یکی گردد بهم این خواست و آن خواست

ز هر مژه اگر صد خون گشائی — فرو بستند چشمت، چون گشائی؟

چو دستت بسته‌اند ای خسته آخر — چه بگشاید ز دست بسته آخر؟

گرفته درد دین اهل خرد را — میان جادوی خواهی تو خود را

همه اجزای عالم اهل دردند — سر افشانان میدان نبردند

تو یک دم درد دین داری؟ نداری — بجز سودای بیکاری نداری

اگر یک ذره درد دین بدانی — بمیری ز آرزوی زندگانی

ولیکن بر جگر ناخورده تیغی — نه هرگز درد دانی نه دریغی

← Önceki 65 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı